پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389
در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.
در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و همینطور تا آخر.
با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن!
نوشته شده توسط در ساعت 22:36 |
لینک
|
یکشنبه پنجم دی 1389
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم، خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را در مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد می کند كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند
وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين، لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم ميآيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مييابد
بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مينمايد راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقهاي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او ميپرسد آيا چشم دردش تسكين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد: ” بله. اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته.”
مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخهاي بوده كه تاكنون تجويز كردهام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشدآسان بينديش، راحت زندگي كن
نوشته شده توسط در ساعت 11:26 |
لینک
|
یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389
الکل( ابجو)مرگبار ترین ماده مخدر در جهان اعلام شد
محققان بریتانیایی در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که در نگاهی جامع و فراگیر الکل از مواد مخدری مانند هروئین و کوکائین نیز خطرناکتر بوده و میتواند تأثیرات ویرانکنندهتری هم برای فرد و هم برای اجتماع داشته باشد.
محققان بریتانیایی در این تحقیق به بررسی موادی مانند الکل، کوکائین، هروئین، اکستازی و ماریجوانا پرداخته و آنها را بر اساس قدرت تخریبشان برای شخص مصرف کننده و همچنین برای جامعه صف بندی کردند.
معیارهای مدنظر در این تحقیق مانند میزان ایجاد اعتیاد و آسیب رسانی به بدن انسان درپهلوی موارد دیگری مانند آسیب به محیط زیست، فروپاشی خانوادهها و تحمیل مصارف اقتصادی مانند مصارف صحی ،خدمات اجتماعی و زندان بوده است.
هروئین، کراک و شیشه مرگبارترین مواد لقب گرفتهاند اما با در نظر گرفتن تأثیرات گستردهتر اجتماعی بر جامعه و هم بر فرد الکل، هروئین و کراک و کوکائین مرگبارترین مواد بودهاند. به طور کلی هم الکل در جایگاه نخست مرگبارترین مواد قرار گرفته و پس از آن هروئین، کوکائین، ماریجوانا و LSD در ردههای بعدی جای گرفتند.
مصارف انجام این تحقیق از سوی مرکز مطالعات جرایم و عدالت بریتانیا پرداخت شده و روز دوشنبه در مجله طبی لنست منتشر شده است.
محققان معتقدند اختصاص این میزان امتیاز به الکل به دلیل استفاده گستردهتر از آن و پیامدهای ویرانگر آن نه تنها برای مصرف کننده بلکه برای اطرافیان اوست.
«ویم فن دن رینک» استاد روانشناسی و اعتیاد دانشگاه امستردام هالند میگوید: فقط کافی است به مسائلی فکر کنید که در اثر مصرف الکل در یک مسابقه فوتبال پیش میآید.
مصرف بیش از حد الکل تقریبا باعث آسیب رساندن به همه سیستمهای بدن میشود. این ماده همچنین با میزان بالاتر مرگ مرتبط بوده و فیصدی بیشتری از جرایم را نیز نسبت به هر ماده مخدر دیگری از جمله هروئین به خود اختصاص میدهد.
اما کارشناسان معتقدند غیرقانونی کردن الکل کاری غیرعملی و نادرست است. لسلی کینگ، مشاور مرکز مانیتورینگ مواد و الکل اروپا و یکی از نویسندگان این تحقیق میگوید: ما نمیتوانیم به ممنوعیت الکل روی بیاوریم و به روزهای گذشته بازگردیم. الکل قویاً در فرهنگ ما ریشه دوانده و بیرون نخواهد رفت.
کینگ گفت: کشورها باید مصرف کنندگان مشکل دار را هدف قرار دهند و نه اکثریت گستردهای از مردم را و در این زمینه دولتها باید به برنامههای آموزشی و افزایش قیمت الکل به طرزی روی بیاروند که این ماده زیاد در دسترس نباشد.
محققان در این تحقیق به کشورها توصیه کردهاند که طبقهبندی مواد در کشورهایشان را مورد بازبینی قرار دهند. برای مثال سال گذشته در بریتانیا مجازات داشتن ماریجوانا افزایش یافت.
فن دن برینک میگوید: چیزی که دولتها تصمیم به غیرقانونی بودن آن میگیرند همیشه مبتنی بر علم نیست و به عقیده وی، ملاحظات موجود در مورد سود و مالیات اموالی مانند مشروبات الکلی و دخانیات میتواند بر تصمیم دولتها برای قانونمند کردن استفاده از این مواد تأثیرگذار باشد.
نوشته شده توسط در ساعت 23:2 |
لینک
|
یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389
دو تا دانه توی خاك حاصلخیز بهاری كنار هم نشسته بودند.
دانه اولی گفت: من می خواهم رشد كنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش كنم... من می خواهم شكوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس كنم!
و بدین ترتیب دانه روئید.
دانه دومی گفت: من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاك سیاه فرو كنم، نمی دانم كه در آن تاریكی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاك سفت بالای سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ریشه بیرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.
و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی كه برای یافتن غذا مشغول كند و كاو زمین بود دانه را دید و در یك چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد می ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می شوند
نوشته شده توسط در ساعت 3:27 |
لینک
|
جمعه نوزدهم آذر 1389
زندگی راه درازی است که هر کسی يکبار ميتواند از آن گذر کند. خردمند بودن و استفاده از تجربه ی ديگران که گاهی در قالب سخنان کوتاه به ما ميرسند باعث پيشرفت بيشتر و گريز از آنچه بدشانسی و بدبختی خوانده ميشود می تواند بود.
- در زندگی لحظاتی هست که انسان نزديکترين دوستان خود را بيگانه می يابد.
- يک قرص نان چيزی نيست ولی برای کسی که شبها و روزها گرسنگی کشيده همه چيز است.
- هنگامی که موفق هستيم هميشه در ديدگاه ديگران خوب جلوه ميکنيم ولی وقتی که خوب هستيم هميشه موفق نخواهيم بود.
- خوش رفتار واقعی کسی است که بتواند با آدم بدرفتار سازش داشته باشد.
- اگر خواستی کسی را خوشبخت کنی بر ثروتش افزون مکن٬ سعی کن از توقعاتش کم کنی.
- خانواده يعنی کلبه ی عشق و محبت و صفا٬ پدر کوه استقامت و استواری است٬ مادر گنجينه ی عطوفت و مهربانی٬ خواهر همراز و همدل انسان و برادر پشتوانه ی فرداهاست.
- هيچ شمشيری به مهربانی کارگر نيست.
- نميشود جلوی پرواز پرنده های اندوه از بالای سرمان را گرفت ولی ميتوان مانع لانه ساختن اين پرنده ها روی سرمان شد.
- در دريای آرام همه کس دريانورد است.
- بدی را هرگز نبين٬ نشنو و انجام نده تا خوشبخت باشی.
- پيشکش دادن با چهره ای خوش هديه ای دوبرابر است.
- يگانه رازی را که مردم ميتوانند نگاه دارند رازی است که آنها نشنيده اند.
- حقيقت را ميتون خم کرد ولی نميتوان آنرا شکست.
- حکمت ۱۰ بخش است ۹ بخش آن سکوت و بخش دهم ايجاز نام دارد.
- مورد اطمينان همه باشيد ولی لزومی ندارد که به همه اطمينان کنيد.
- هيچ چيزی به اندازه ی افکار خودمان ما را گول نميزند.
- يک دوست دروغين برتر از صد دشمن خونين است.
- خوشرويی دام دوست يابی و بردباری گور عيبهاست.
- هر چقدر تندتر بروی بخت و اقبالت باز هم به تو خواهند رسيد.
- هميشه کمی بترس که محتاج نشوی در غير اينصورت محتاج شده و بسيار خواهی ترسيد.
- خوشبخت تر از کسی که تصور ميکند خوشبخت است وجود ندارد.
- خوبی هنگامی که رفت آشکار ميشود ولی پليدی هنگامی که وارد شد شناخته ميشود.
- همانگونه که خورشيد گوهر آسمان است٬ کودکان گوهران خانه هستند.
نوشته شده توسط در ساعت 11:28 |
لینک
|
یکشنبه چهاردهم آذر 1389
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را
نوشته شده توسط در ساعت 1:7 |
لینک
|
جمعه بیست و سوم مهر 1389
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد,
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به...... چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد,
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم,
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم,
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره,
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره,
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود,نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : ♥♥♥♥
,از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.♥♥♥
###################################################
پس در زندگی سعی کنید:زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید
نوشته شده توسط در ساعت 1:14 |
لینک
|
دوشنبه نوزدهم مهر 1389
براساس سرگذشت صفورا و حبیب
اسمش حبيب بود. اصلاً به او نميآمد هشت سال از من بزرگتر باشد. تجربهي يك ازدواج ناموفق را داشت كه ثمرهي آن پسري هجده ساله به نام هومن بود. اهل يكـي از شهـرهاي اطـراف بود و از چند سال قبل در فروشگاهي كار ميكرد. او از همان اول گفت: «بهتر است بداني كه من اهل تجملات و زندگي مدرن نيستم و دوسـت دارم در گـذشته زندگي كنم!» با اينـكه به درسـتي متوجه منظورش نشدم، چيزي نگفتم. به اين اميد كه به مرور زمان شناخت بيشتري از او پيدا كنم. اما خيلي زود نـامزد شـديـم. يـك بـار كـه همراه خواهرم با او بيرون رفتيم از هر دري با هـم صـحبت كرديم و من كه به شدت در مـورد هـمـسر سـابقـش كـنجكاو بودم به نحوي موضوع صحبت را به آن سمت كشـيدم و پرسيدم: «چه مشكلي با همسر سـابقـت داشتـي؟» ولـي ظاهراً مرتكب اشـتباه وحشـتناكـي شدم چون به محض پرسيدن اين سؤال، حبيب به نحو عجيب و غيرمنتظرهاي دستپاچه و مضطرب شد و رنـگ از چـهرهاش پـريد. بـعد زيرلب گـفت: «اِ... راستـش را بخـواهي خودم هـم درسـت نمـيدانم...» پاسـخ قانع كـنندهاي نبـود امـا مـيبايست موضوع صحبت را عوض ميكردم. پس لبخندي زدم و پرسيدم: «پسرت با مادرش زندگي مـيكنـد؟» و وقتـي پـاسخ مثبت داد، پرسـيدم: «او را زياد ميبيني؟» باز هم به مـحض مـطرح كـردن ايـن سؤال حالت چـهرهي حبـيب عوض شد و فهميدم كه نـبايد دوباره حرفي در اين مورد بزنم. اما قرار بود به زودي با هم زير يك سقف زنـدگي كنيم و ميبايست از گذشتهاش كـاملاً آگـاه مـيشـدم. هـر چند در روز خـواستگـاري حبيـب شرح مختصري از گذشتـهاش داد و پدرم پس از چند روز تحـقيق نظر مثبت و مساعد خود را نسبت بـه حبـيب اعلام كرد. اما هنوز علامت سـؤال بـزرگـي در ذهـن مـن در مـورد گـذشـتـهي حبيب به جاي مانده بود. در عيـن حـال نمـيخواستم شك و ترديد خودم را به خانوادهام منتقل كنم. خواهرم نيز حبيب را تأييد ميكرد و از من ميخواست مته به خشخاش نگذارم. امـا من ميخواستم فرصت بيشتري براي شـناخت حـبيب پيدا كنم. يعني تا وقتي جـواب سؤالم را پيدا نميكردم دلم آرام نميگرفت. بعد از آن هر وقت يكديگر را مـيديـديـم سـعـي مـيكـردم به نحوي غيرمستقيم زير زبانش را بكشم اما موفق نمـيشدم. خيلي عجيب بود. او در هر زميـنهاي صادق و روراست بود به غير از گذشتهاش. كمكم اين رويه حبيب برايم تبـديل به معـمايي پـيچيده شده بود. اما چـون غير از اين مورد با هم تفاهم كامل داشتيم سعي ميكردم بد به دلم راه ندهم. او نـگرشي شـاد نسبـت به زندگي داشت بسيار فعال و پويا بود هرگز اخم نميكرد و هـميـشـه با دلـم راه مـيآمـد. شـعار همـيشگـياش هـم ايـن بـود: «زنـدگي كـوتاهتر از آن است كه بخواهيم آن را با دلـخـوريهـا و كـدورتهـا غـمانگيز كنـيم!» فقـط يـك چـيز آزارم ميداد: «نامزدم چه چيزي را از من پنهان ميكرد؟ آيا هنوز به همسر سابقش علاقهمند بود؟ آيـا دروغ گفته بود؟» چند هفتهي ديگر هـم گذشت. حبيب اصرار داشت كه هر چـه زودتر تاريخ ازدواجمان را مشخص كنـيم اما من هر دفعه به دليلي از آن طفره مـيرفتم. يك روز ميخواستيم به پارك برويم و در حالي كه يك ترانهي قديمي از ضبط صوت ماشين حبيب پخش ميشد، بياختيار با آن همنوا شدم. ناگهان حبيب تـرمز محـكمي كـرد، دستـانـش را روي گـوشهـايش گـذاشـت و فـريـاد زد: «خـاموشش كن!» ماتم برده بود. تا به حـال چنين واكنش عجيب و غريبي را از او نديده بودم. بعد يك دفعه متوجه شدم كه اشك از چشمان او جاري شده است. ضبـط را خـامـوش كـردم و پرسيدم: «حـبيب جـان چه اتفاقي افتاده است؟» حـبيب كـه حالا مثل بيد ميلرزيد، بريده بريده پاسخ داد: «ميدانم غيرعادي است ولي من ترس عجـيبي از هر چيزي دارم كه مرا به ياد تقـريباً دو دهـهي قبل مياندازد...» ابتدا خنـدهام گرفت و بعد به فكر فرو رفتم. او بعد توضيح داد: «بهتر است جريان را از ابتدا برايت تـعريف كنم. در تابستان سال 1369 دچـار سـانحهي رانندگي شدم و اين سانحه زندگيام را براي هميشه نابود كـرد.» شوكـه و حـيرت زده سخنانش را مـيشنيدم: «روز تولدم بود. ميخواستم بـه ديدن دخترخالهام نوشين بروم كه هم سـن خـودم بود و بند نافش را به نام من بـريده بودنـد. او عـاشـق مـن بـود ولي مـتأسفانه من هيچ علاقهاي به او نداشتم. در واقع دلباختهي دختر همسايهمان شده بودم و آن روز ميخواستم همه چيز را براي نوشين شرح دهم تا بيش از آن منتظر من نماند. مشغول رانندگي بودم و هزار و يك فكر در سر داشتم و نقشه ميكشيدم كه چگونه با نوشين حرف بزنم كه دلش نشكند كه ناگهان گوسفندي جلوي ماشيـنم پريد. فوراً به سمت راست پيچـيدم تا با آن برخورد نكنم ولي كنتـرل فـرمان از دستم خارج شد و ماشيـنم به ديواري سنگي برخورد كـرد. ظاهـراً دو هفـته در حـالت اغـماء بودم. هجده ماه بعد از آن را اصـلاً به ياد نميآورم. اولين چـيزي كه پس از آن تصادف به ياد دارم اين است كه با نوشين ازدواج كرده بودم و پسري چهار ماهه به نـام هومن داشتيم.» در حالي كه شرح حال گذشتهي عجيب حبيب را ميشنيدم سـرم گيج ميرفت. پرسيدم: «نميفهمم ولـي چـگونه ممكن است ازدواجت و بچـهدار شدنت را به ياد نياوري؟» حبيب خـندهي تلخي كرد و گـفت: «خودم هم نمـيفهمم. يـك لحـظه روز تولـد 18 سـالگيام بود و مشغول رانندگي بودم و لحـظهي بعـد بـا نـوشين ازدواج كرده و پـسري چـهار مـاهه داشتـم و اصلاً يادم نميآيد كه چگونه اين اتفاقات رخ دادند.» واقـعاً سردرگم كننده بود. چگونه امكان داشـت مراسـم عقـد و عروسي و به دنيا آمـدن فرزندش را به ياد نداشته باشد؟ با لكـنت گفتم: «ولي حتماً ظرف آن هجده ماه كه چيزي را به ياد نميآوردي رفتارت عـجيب و غـريب بوده، چطور ممـكن است همسر و خانواده ات متوجه چـيزي نشده باشند؟» حبيب شانهاي بالا انـداخت و گفت: «فقط اين را ميدانم كه آنـقدر بداخـلاق و عـصبي بودم كه هيچ كـس حـاضر نبود تـحملم كند به غير از نوشـين كـه عاشقـم بود. پرخاشگر شده بودم و به همه بد و بيراه ميگفتم. نوشين ميگفت كه گاهي فرياد ميكشيدم و سرم را به ديوار ميكوبيدم. ولي متأسفانه هيچ كـس متوجـه حـال خرابم نشده بود همه فكر ميكردند به علت تصادف، افسرده و شايد هم كمي خُل و چل شدهام. همهي دوستـانم را از دسـت دادم و حتـي پدر و مـادرم حـاضر نبـودند بـا من رفت و آمد كـنند. فقـط نوشـين در كـنارم مانده بود. طفلك چه زن مقاوم و فداكاري بـود. چقـدر سـختي و رنج كشيده بود.» پـرسـيـدم: «بـعـد از بـه دسـت آوردن حـافظـهات حـالـت خوب شد؟» حبيب سـري تكـان داد و گفت: «آنچنان دچار ضـربـهي روحـي شـده بـودم كه دچـار اخـتلال روانـي شدم. به همين دليل چند سال بعد را نميدانم چگونه سپري كردم. فقط تكههايي به هم ريخته از گذشته را به يـاد دارم كـه همگي ناخوشايند و رنجآور هسـتند. دچـار شـوك نـاشـي از ترس و افـسردگـي شـده بـودم و در سيـاهتـرين لحظاتم، افكار خودكشي به ذهنم راه پيدا مـيكـردند. وحشت كرده بودم. انگار با هـمه چـيز و هـمه كـس غـريبه و بيگانه بـودم. يـك قـدم بيـشتر تا جنون فاصله نـداشتم امـا هيـچ كـس دركم نميكرد. سـعي داشتـم وضـعيـتم را براي پزشكان شرح دهم ولي پاسخ همهي آنها اين بود كـه بـايـد خـودم بـه خـودم كمك كنم. بـالاخره طـاقت نـوشـين هم طاق شد، پـسرمان را هـمراه خود برد و تركم كرد. حـتي يادم نميآيد چه زماني رفت و از من طـلاق گـرفت. سـرانجام به يك مشاور مـراجعه كردم و به تدريج حالم بهتر شد. از آن پس ارتباطم نيز با پسرم خوب شد. ولي تا امروز هم هنوز هر چيزي كه متعلق بـه دو دهـهي قبـل است مرا مضطرب و پـريشان ميكند. مانند اين ترانه.» شوكه، سـراپا گوش شده بودم. حبيب افزود: «به همـين دليـل عـاشـق دوران قـبل از 18 سالـگـيام هسـتـم چـون قلباً احساس مـيكـنم كه هنوز در همان سن و سال به سـر مـيبـرم.» لـبخنـد بـه چـهرهام نـشـسـت. شـايـد راز جـوان بـه نظـر رسيدن نـامزدم هـمين بود! پس از فـهمـيـدن مـوضوع و بـرطـرف شـدن شـك و تـرديـدهـايـم احـســاس ميكردم كه بار سنگيني را از روي شانههايم برداشتهاند. و ايـن بـاعـث نـزديـكـي و صـميميـت بيشـتر مـا شـد. با اصـرارهـاي مـن حبيب به يك متخـصـص مـراجـعه كرد. بعد تحـت درمـان ويژه قرار گرفت و مشخص شد كه از اختلال استرس نـاشـي از ضـربـهي روحـي رنـج مـيبـرد. حـالا شـش ماه گذشته و حال نامزدم خيلي خوب و رضايت بخش است. نامزد عزيز من 38 ساله است ولي قـلباً در سن 18 سالگي به سر ميبرد و به هـمين دليل بسيار شادتر و پرانرژيتر از سن واقعياش است. تاريخ ازدواجمان را تعـيين كـردهايم و اگر خدا بخواهد تا يك مـاه ديگـر زنـدگـي مـشتركمان را آغاز مـيكنـيم. و تا يادم نرفته بايد بگويم كه اگـرچـه گاهي حال و هواي نوجوانانهي حبيـب مرا از كـوره بـه در مـيبرد ولي روحيهي جوان و شادش به من هم انرژي مـيبخـشد و من حاضر نيستم او را با يك دنيا عوض كنم!
نوشته شده توسط در ساعت 0:37 |
لینک
|
دوشنبه نوزدهم مهر 1389
براساس سرگذشت مینا
شيوا كه تلفن زد و گفت عمو تورج ميخواهد به ايران برگردد، دلم هرّي ريخت پايين. بعد از اين همه سال اينجا چـه كار داشـت؟ اصـلاً بـا چـه رويـي مـيخـواست برگردد؟ آن هم حالا؟ من چـه كـار بايـد مـيكردم؟ با التماس از خـواهرم خواستم هر جور شده نگذارد. امـا شيـوا كـه تـلاشـش را كـرده بود، مـيگـفت نميتواند نظر عمو را عوض كنـد. اصـلاً اخـلاق او همين طور بود. تصمـيمش را تحـت هيچ شرايطي تغيير نميداد. وضـع جـسـمـياش خـوب نبـود. بيمـاري قلبي و ديابت پيشرفته امانش را بـريده و سـفري چنـين طولاني و خسته كننده احتمالاً بيخطر نبود. اگر ميرسيد تـهران و مريـض مـيشد و ميافتاد روي دسـت مـا چه؟ تـازه خيلي مطمئن نبودم «ما»يي در كار خواهد بود. با اينكه همسرم شاهين، هميشهي خدا كنارم بود اما در اين مورد به او حق ميدادم قدمي بر ندارد. عموي من به آنها بد كرده بود، خيلي بد. اصلاً به خاطر رفتار او كم مانده بود زندگي من بيچاره از هم بپاشد. اما خدا خواست و توانستيم آن بحران سنگين را پشت سر بگذاريم و به همه بقبولانيم حساب من از حساب عموي نامردم جداست. لازم نبود به ياد شيوا بياورم. خودش ميدانست و بهتر از من در جريان قرار داشت. اما ظاهراً اتفاقات جـديدي هم افتاده بود كه من بياطلاع بـودم. خـواهرم با اطمينان از لزوم اين مـسافـرت حـرف مـيزد. عـمو از نـظر روحي به تجديد ديدار با وطن نياز داشت و بعد از بيست و پنج سال ميبايست باز مـيگشـت. شـايد اين اولين و آخـرين مسـافرتاو، پـس از آن فـرار مـخفـيانه مـيشـد. چـه مـيتوانستم بكنم؟ دلم را قـرص كـردم بـه مـهربـانـي شـاهيـن و احترامش به مهمان. حتماً راضي ميشد چند هفتهاي با احترام از عمويم پذيرايي كنيم. اما او هم بايد از توقعاتش كم ميكرد. قطعاً انتظار نداشت با ساز و دهـل به استقبالش برويم و جلوي پايش فـرش قرمز پهن كنيم. گوشي را كه گـذاشتم، نذر كردم اگر همه چيز به خير بـگـذرد در حـرم امـامزاده صـالـح(ع) سفرهي حضرت رقيه بيندازم. تا همسرم به خانه برگردد هزار بار گذشته را دوره كردم. عمر عجب سريع ميگذرد! انگار همين ديروز بود كه به جشن عروسي نفيسه دعوت شديم. او دوست صميمي من بود و دختر خالهي شاهين كه البته آن روزها نميشناختمش و روحم هم خبر نداشت تورج با پدرش دوست و شريك است و سري از هم سوا دارند. در واقع عمو هيچ نقشي در ازدواج ما نداشت اما كارهاي او، آن هم فقط شش ماه بعد از عروسي ما بدجوري آتش به زندگيمان ريخت. خـانوادهي هـمسرم دنـبال عـروسي مناسب براي پسر اولشان ميگشتند كه در جـشن مـرا ديدنـد و پـسنديدنـد و ـه خـواستگاري آمدند. جالب اينجا بود كه من و نفيسه در تمام سالهاي مدرسه آرزو داشـتيم جـاري شـويـم و حالا به شكلي داشتـيم بـا هـم نسبـت پيدا ميكرديم و خيلي خيلي خوشحال بوديم. حـالا كـه فكـر ميكنم ميبينم خيلي ساده بودم. من در هجده نوزده سالگي بيشتر با خيال سر و كار داشتم تا واقعيت. اما به لطف حق، اين روياپردازيها ختم به خير شد. شاهين جوانِ كاري، با خدا و مهـرباني از آب در آمـد. نمـيگويم هيچ وقت هيچ مشكلي نداشتيم چون زندگي مشتـرك بدون اخـتلاف نميشود. اما در اكثـر مـوارد، ادب و ديـانـت او دست به دست هم ميداد و نميگذاشت پردههاي احترام ميان ما دريده شود. ما با عشق و اميد زندگي خود را شروع كرديم. همسر من بزرگترين فرزند خانوادهاش بود و با اينـكـه پـدرش اصـرار داشـتـه حـرفهي خانوادگيشان در بازار را ادامه دهد به دانشگـاه رفـته و شغلي كاملاً متفاوت در پـيش گرفته بود. اما دو برادر كوچكش كه اهـل درس نبـودنـد و به قول خــودشـان حـال سر و كله زدن با كتابها را نداشتند بيشتر وقتشان را به بطالت ميگذراندند و گـاهي به دفـتر پدر سر ميزدند تا چند سـاعتي بايسـتنـد و به سرعت پولي از او بگـيرند و در بروند. از خدا پنهان نيست، از شمـا چـه پنهـان من هم بدم نميآمد شـاهين گـاهـي كـمـك بخواهد. در آن صورت ما هـم مـيتـوانسـتـيم زندگي راحـتتري داشـته باشيم اما او زير بار نمـيرفت. هـر وقت ميگفتم چه ايرادي دارد لـبتر كـني تـا مـن هم مثل نامزد برادرت چند سرويس جواهر داشته باشم و در هر مهماني از يكي از آنها استفاده كنم، جواب ميداد: «حواست باشد كه با من ازدواج كردهاي نه با پدر يا برادرم. من كـارمندي هستـم با حقوق مشخص و اصـلاً دلـم نـميخواهد تو خودت را با بقيه مقايـسه كـني. خوب فكر كن، اگر مـيتواني با اين شرايط بساز، وگرنه به اميد پدرم و تغيير اساسي نمان.» من هم بعد از مدتي بيخيال آرزوهاي دور و دراز شـدم. آنـقدر دوستـش داشتم كه تـصـميـم گـرفـتـم قنـاعت كنم. خدايياش پدر ميخواست بهترين جشن را براي ما بگيرد ولي شاهين غـير از هـديـههـاي سـر عـقد چيز ديگـري را نپذيرفت. عروسي ما در يـك سـالن معـمولي با شامي ساده برگزار شد كه هيچ شباهتي به جشن پرشـكـوه و پرزرق و بـرق ازدواج اميـرحـسين و نوشين نداشت. فقط شش ماه را در آرامش گذرانده بوديم كـه سـاعت هشـت صـبح يك روز دوشـنبه مـادر شـوهرم تلفن زد و با گريه به شاهين گفت سريع خودش را برساند چون حال پدر بد شده و دارند او را با آمبولانس به بيمارستان ميرسانند. نفهميدم چه طور حاضر شـديم و چـه جـوري مـسيـر را طي كـرديـم. روزهـاي سـختي در پيش بـود. پـدر را در سـي سي يو بستري كـردند. فـاصلهي زيادي با مرگ نداشت. خيلي نگذشت كه مشخص شـد سـكتهي قلبي در اثر يك بحران مالـي اتـفاق افتـاده. عـموي از خدا بيخبر من، بعد از سالها دوستي و رفـاقت، اعتمـاد تـعداد زيـادي از بازاريان از جمله پدر شاهين را جلب كرده و به عنوان سرمايهگذاري سودآور مبلغ كلاني از آنها گرفته و فلنگ را بسته بود. بيآنكه يك لحظه به آخر و عاقبت اين آدمها و خانوادههايشان فكر كند. شرمنده و خجالت زده بوديم، هم من و هم خانوادهام. پدرم به هر دري ميزد تا خط و خبري از برادرش پيدا كند، نميتوانست. عموي مجرد و پنجاه و دو سالهي من مثل يك قطره آب توي زمين فرو رفته بود. خانوادهي همسرم با بحران بدي مواجه شد و خواهرها و برادرهاي شاهين دق دليشان را سـر مـن خـالـي ميكردند. من عـصبي مـيشـدم و چون جوابي نداشتم، بـه هر بهانهاي در خانه يا دعوا راه ميانداختم و يا ميزدم زير گريه و ميرفتم توي خودم. تكليف ارتباط مان هم روشن بود. سرانجام پدر بعد از هفتهها از بيمارستان مرخص شد ولي دكتر اجازه نداد سركار برگردد. اميرحسين و شهاب هم كه كار بلد نبودند درنتيجه شاهين مرخصي گرفت تا به امور سر و ساماني بدهد. اما پا به بازار گذاشتن همان و انتظارات دوستان و نيش و كنايههاي مالباختگان همان. روزي نبود كه سر آسوده به بالين بگذاريم. هر دو كم تحمل شده بوديم و به هم گير ميداديم و بحث و بحث و بحث. اگر بزرگترها به كمك ما نميآمدند و با نصيحتهايشان آراممان نميكردند، قطعاً پاياني جز دادگاه خانواده و طلاق متصور نبود. مانديم و زندگيمان را ساختيم. برادرهاي همسرم مجبور شدند تكاني به خودشان بدهند و سركار بروند. ديـگر از خـرجهـاي بـيحسـاب و كتاب خـبري نبود. اولش همه غر ميزدند اما عادت كردند و نوههاي خانواده تقريباً در يـك سـطح و بـا امـكاناتي مشـابه بزرگ شدند. و حالا بعد از يك عمر، عمو تورج كه دو سه سال پيش شيوا را در كانادا پيدا كرده بود، داشت ميآمد. آن روز با كلي مقدمه چيني به شاهين گفتم مهمان ناخواندهاي داريم. خوشبختانه همسرم با آقامنشي با اين موضوع برخورد كرد و به رويم نياورد. ده روز بعد، عمو تهران بود؛ پيـر و فرتوت. اصـلاً با آن تصويري كه هميشه در ذهن داشتم زمين تا آسمان فرق داشـت. يادم رفته بود هفتاد و هفت ساله شده و كلكسيوني از بيماريهاي مختلف دارد. آنقدر خسته و زرد به نظر ميرسيد كه ترسيديم ولي خدا را شكر با يك روز اسـتراحت حالش بهتر شد. صبح فردا، وقتـي شـاهين و بچهها رفتند بيرون عمو تورج گفت كه براي طلب حلاليت آمده و ليـست بلنـد بـالايـي را به دستم داد و خواست تا نشاني و تلفن آنها را پيدا كنم. مـيگفت ميخواهد رضايت شان را هر طور شده جلب كند. چون ميداند فرصت زيادي در اختيار ندارد و نميخواهد بيش از ايـن، سنگـيني گناهانش را به دوش بكـشد. دلم سوخت. يك عمر فكر كرده بـودم عـمو تورج گوشهاي از دنيا دارد خـوش مـيگذراند و به ريش همهي ما ميخندد. در حالي كه او لحظه به لحظه در حال تقاص پس دادن بود. از افتادن به دام زن زيبايي كه قصدي جز خالي كردن جيبش نداشت و ازدواجي كه تنها ثمرش پسري با معلوليت مادرزادي شديد بود. طـوري كـه تـا آخـرين روز عمر هجده سـالهاش مثل نوزاد نياز به تـر و خشك كـردن و مـراقبـت داشـت، تـا تنهايي و بيكسي هميشگي. عـمو با اشـكـي كـه تـوي چـيـن و چـروكهـاي عـميق صورتش گـم شد، ميگفت: «فرزادِ من، نوزادي بود كه هيچ وقت بزرگ نشد.» پسرعموي بينوايم، در تنـها عكـسي كه از او ديدم به نحو رقت انـگيزي مـيخـنديد. با شاهين صحبت كـردم. اول از هـمـه عمو را برديم ديدن پدرش و بعد دانه دانه آدمها را پيدا كرديم و به نحوي رضايتشان را گرفتيم. با اين حال عمو هنوز نگران و بيتاب بود. پدر شوهرم با ديدن استيصال عمو تورج روايتي را برايش خواند كه چكيدهاش اين جمله كوتاه ميشود: «باب توبه تا آخرين دم باز است.» فقط بعد از شنيدن آن بود كه نـور امـيد در چـشمـان خسته و بيحالت پـيرمرد درخشـيدن گرفت. عمو چهل و پنـج روز پيش ما بود و دو هفته پس از بازگشـت، فـوت كـرد. مرگش هم مثل بيـست و پنـج سـال پايان زندگياش در تنهايي اتفاق افتاد؛ گوشهي بيمارستاني بيگانه بدون حـضور هيـچ هم خوني. اما مـن احـساس مـيكنم سرانجام سبكبال پريده است و خدا را شكر كه ما توانستيم در اين راه كمـكش كـنيـم. امـيدوارم احسـاسم صـحيح بـاشـد و او و تمامي درگـذشتگـان در سايهي رحمت الهي به آرامش رسيده باشند. انشاءا... كه همگي عاقبت به خير شويم.
نوشته شده توسط در ساعت 0:34 |
لینک
|
شنبه هفدهم مهر 1389
آموخته ام …… بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست.
آموخته ام …… وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام …… تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تو مرا . شاد کردی.
آموخته ام …… داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.
آموخته ام …… که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت.
آموخته ام …… که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.
آموخته ام …… که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام …… که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.
آموخته ام …… که پول شخصیت نمی خرد.
آموخته ام …… که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.
آموخته ام …… که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام …… که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
آموخته ام …… که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد.
آموخته ام …… که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام …… که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.
آموخته ام …… که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام …… که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام …… که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام …… که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.
آموخته ام …… بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود ، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.
آموخته ام …… که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او , و قلبی است برای فهمیدن او .
نوشته شده توسط در ساعت 21:39 |
لینک
|