ثروتی به نام دوست خوب
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه
هاي كلاس را ديدم. اسمش "جک" بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با
خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بيکار
است!" من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني
خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين
انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر
اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم.
بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي
گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش
ميدادم، گفتم: " اين بچه ها چرا اینقدر منو اذیت میکنند!" او به من نگاهي كرد و گفت: "
متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري
قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه
او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت
كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با
چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش
آوردم. او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم
فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر جک
را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح
دوشنبه رسيد و من دوباره جک را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا
بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن
طرف مي بري!" جک خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و
جک بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده
افتاديم. جک تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه
دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت
دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. جک كسي بود كه
قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن
روز روبروي همه صحبت كنم. من جک را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني
به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم
به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين
دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!" او با يكي از
اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي". گلويش
را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني
است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر
برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اينجا هستم تا به
همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي
بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم." من به دوستم با ناباوري نگاه مي
كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن
تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي
كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. جک نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي
بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين
كار غير قابل بحث، باز داشت." من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي
دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه
هاي زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي
زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثير
رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون
نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به
شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. " دوستان، فرشته
هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند."
ما براي تنبيه شدن به دنيا نيامده ايم . براي درس گرفتن آمده ايم ، هر رويدادي در زندگي ما توان بالقوه آن را دارد كه ما را تحول كند و از ميان همه رويدادها، سختي ها و مصيبتها ، بيشترين توان را براي تغيير تفكر ما دارا هستند. طوري رفتار كنيد كه گويي در وراي هر حادثه اي ، هدف و مقصودي نهفته است.
اگر در جستجوي خوشبختي و معناي زندگي هستيد تمام توجه خود را به لحظه اكنون معطوف كنيد و به ياد داشته باشيد كه بهترين جا براي آغاز يك زندگي جديد ، همين جايي است كه اكنون هستيد. در اين صورت جهان هستي ، در قبال اين نگرش ، پاداشهاي فراتر از انتظار به ما مي دهد
اگر عشق واقعي وجود داشته باشد ، هرگز به وابستگي تبديل نمي شود ." در غير اين صورت" عشق فقط دانه ي دام بوده .تو در پي صيد يك ماهي به نام وابستگي بوده اي و عشق فقط طعمه اي بوده تا ماهي را بگيرد . وقتي كه ماهي صيد شد طعمه دور انداخته مي شود. (اشو
کسانی که سعی میکنند کاری انجام دهند و شکست میخورند در نهایت از کسانی که هیچکاری نمیکنند و موفق هم میشوند بهتر خواهند بود
تسلیمشدن به معنای شکست خوردن نیست. بیشتر اوقات با کمی بخشش بیش از آنچه تصور میکنیم به دست خواهیم آورد
من مهمتر از گرفتاریهای شخصی خودم هستم.
هیچ چیز مخربتر از یکنواختی نیست
مردم خواهان ثروت هستند، اما آنان نیازمند رسیدن به کمالاند
من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم
اگر نتوانستهاید تا حدی خودتان را عفو کنید، چگونه میتوانید دیگران را عفو کنید؟
همه انسانها در تلاشند که بدانند زندگی چیست و تا سرگرم این موضوع هستند نمایش به پایان میرسد
با زبان خوش و مهربانی میتوانید فیلی را با مویی بکشید
وقتی که در کلاس عشق تدریس میکردم به دانشجویان میگفتم بیش از بیست سال با مادرتان زندگی کردهاید. اگر گفتید چشمهایش چه رنگی است؟!
ما دو گوش و یک زبان داریم، برای اینکه بیشتر از حرف زدن گوش بدهیم
داشتن رفتار دوستانه مثل لبخند زدن به کسی، به گفت و گو پرداختن، تعریف کردن، بیان کردن یک احساس صادقانه، همه چیزهایی است که به علت تمرین نکردن از آنها میترسیم
آن زندگی که به امید فردا بگذرد، همیشه یک روز عقب مانده است
|
خود واقعی ما بسیار بهتر از کسی است که آن را جعل میکنیم
وقتی که از آنچه داریم میبخشیم، آمادهایم آنچه را نیاز داریم بگیریم
مدتی هست که در قسمت آمار گیر سایت میبینم دوستانی از طریق سرچ گوگل وارد وبلاگ میشوند چندتا جمله سرچ شده خیلی جالب به چشمم خورد :
چطور میتوانم کاری کنم شوهرم به زندگی پایبند باشد
چکار کنیم کسی نتواند همسرم را تحریک کند
چگونه با دوست پسرمان ازدواج کنیم
چطور میتوانم شوهرم را عاشق خود کنم
چگونه همسرم را نوازش کنم
و..............
هیچ راه خاصی نداره تنها کاری که میشه کرد اینه که اجازه بدهید طرف مقابل خودش باشه هرچی بیشتر دست و پا بزنید بیشتر تو عمق فاجعه فرو میروید شما خودتان باشید و اجازه بدهید طرف مقابل هم خودش باشد اون موقع طعم واقعی آرامش و عشق رو احساس کنید .نگران هر چیزی که باشید سرتون میاد
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار |