تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
ادامه اهداف خود را مشخص کنیم (۲)

تا اینجا گفته شد که

نیازی نیست که آنها را خیلی دقیق و کامل بنویسیم و نگارش و روش خاصی در مورد آنها بکار بریم، تنها کافی است همه آنها را بر روی کاغذ متعهد شویم. در پیشگاه خداوند خود را در قبال اهداف نوشته شده خود متعهد بدانیم و بگوییم که مسایل مورد علاقه ما اینها هستند و برای دستیابی به آنها از او کمک بخواهیم و سپس فروتنانه خود را به او واگذار نماییم. این به نفع ما خواهد بود. رخصت دهیم تا اهداف در تیررس ما قرار گیرد، جایی که در موقع نیاز به آن دسترسی داشته باشیم. ولی نگرانی و وسواس درمورد زمان، چگونگی، اگرها و چه می شدها در باره آن به خرج ندهیم. بعضی از افراد معتقدند که باید اهداف را روزانه به خود گزارش دهیم. من چنین نمی کنم مگر آنکه در حال تنظیم اهداف روزانه خود باشم. اما هرکسی هرگونه که مایل باشد می تواند عمل کند. وقتی که اهداف ما مشخص و معین شد و برروی کاغذ آمد، سعی کنیم آنها را تحت فشار و تسلط قرار ندهیم. کارها را به نوبت ودر حد توان خود انجام دهیم و با در نظر گرفتن چهارچوب 24 ساعت شبانه روز، آنچه درخور شرایط آنزمان است به انجام رسانیم. خواست خداوند نیز مطمئنا" برای ما چنین است. از الهامات روحی خویش بهره بگیریم و چنانچه کاری ضروری بر سر راهمان قرار گرفت آنرا با ایمان و در کمال آرامش انجام دهیم. بدین طزیق اتفاقات بی نظیری بر سرراهمان قرار خواهند گرفت. سهم خود را ادا کرده و این راه را امتحان کنیم. اما معتقدم زمانی میتوانیم سهم خویش را به نحو احسن ادا کنیم که کارها را به نوبت انجام دهیم. اگر زمان انجام کاری باشد ما از آن آگاه می شویم و اگر زمان انجام رویدادی باشد، رخ می دهد. به خود و خدای خویش اعتماد کنیم.

اهداف خود را به ترتیب اهمیت و ضرورت انجام دهیم. باید اهداف سالیانه خود را در آغاز سال معین کنیم و با این عمل به خود نشان دهیم که خواهان لذت بردن از زندگی خویش در این سال میباشیم. به نظرم تعیین اهداف در شروع سال نو از حلول سال نو مهمتر است. در طی ایام سال نیز اهدافی را که به ذهنم خطور می کند، یادداشت می کنم. چنانچه با مشکلی مواجه می شویم و یا نیاز و خواسته جدیدی پیدا می کنیم، آنرا تبدیل به هدف و به فهرست اهداف خود اضافه می کنیم. در زمان روبرو شدن با بحران، گذر از این مرحله را نیز جزو اهداف خویش قرار می دهیم، سپس تمامی نیازها و خواسته های خویش را که باید بطور روزانه، هفتگی و ماهیانه بوقوع بپیوندد را یادداشت می کنیم.

اهدافی را که به آنها دست یافته ام از فهرست خویش حذف می کنیم. بله، ما دستیابی به اهداف خویش را آغاز کرده ایم. نیازها و خواسته های ما برآورده خواهند شد و به موارد و مسایلی که در زندگی برای ما اهمیت دارند، دست خواهیم یافت. وقتی به اهداف خود دست یافتیم انها را از فهرست خویش حذف کرده، به خود تبریک گفته، خداوند را شکر گفته و بدین ترتیب به خود و خدای خود، به تنظیم اهداف و به جریان زندگی اعتماد پیدا می کنیم. گاهی هم ممکن است در رسیدن به اهداف با شکست مواجه شویم که در این صورت یا هدفی بوده که نیاز به صرف تلاش و انرژی بیشتری داشته و یا برای دستیابی به هدف مزبور انتظار وقوع معجزه داشته ایم. افکار معچزه گرانه شامل افکاری است چون : اکر این مشکل زندگیم برطرف شود تا آخر عمر شاد خواهم زیست. تا کنون برای هیچ کسی پیش نیامده که به هدفی دست یافته و یا مشکلی را حل کرده، که خوشبختی ابدی به ارمغان آورده باشد. به منظور جلوگیری از اینگونه شکستها، داشتن فهرستی طولانی از اهداف و حذف افکار معجزه طلب بسیار با اهمیت است. زندگی به راه خود ادامه می دهد و ما باید سعی کنیم که با آرامش و شادمانی آنرا سپری کنیم.

ما احتمالا" همیشه مسایلی خواهیم داشت که لزوما" باید به صورت هدف درآیند، اما این مرحله بوجود درآوردن اهداف نه تنها زندگی را لذت بخش نموده بلکه یک نوع ایمان در ما بوجود میآورد که بخاطر آن ایمان، که زندکی ما بطور کلی آرامتر و با هماهنگی بیشتری پیش خواهد رفت.مسایل پیش می آیند و سپس حل می شوند، خواسته ها و احتیاچات خود را نشان می دهند و برآورده می شوند. رؤیاها خلق می شوند و به تحقق می پیوندد. حوادث اتفاق می افتند، چیزهای خوب اتفاق می افتند و دوباره مسایل جدیدی به وجود می آیند و همه این رویدادها طبیعی و خوب هستند. صبور باشیم و به تعیین وقت خداوند اعتماد کنیم. هیچ موردی را از فهرست اهداف خود را به صرف اینکه در برهه ایی از زمان میبایست اتفاق بیفتد، حذف نکنید. این بایدهای یأس آور به همه ابعاد زندگی ما رخنه می کند و گاهی سالها این اهداف را یدک می کشند. گاهی وقتی اهداف سالیانه خود را که تنظیم کرده ایم به آن نگاهی می افکنیم، فکر کی کنیم: « اوه !!! این مشکل هرکز حل نخواهد شد و سالهاست که در فهرست من باقیست.» یا « این رؤیا هرگز حقیقت پیدا نمی کند » یا « چهارمین سال است که ـنها را در فهرست خود یادداشت می کنم » یا « یا من هرکز نمی توانم این نقص شخصیتی خود را برطرف کنم» هیچ کدام از این اظهارات حقیقت ندارد، بلکه زمان وقوع آنها هنوزفرا نرسیده است. به نظر من بهبودی از اعتیاد یک « شهامت تحول » است. من پی برده ام که صبر کردن هنر و عامل مؤثری در پیشرفت است. صبور بودن می تواند در نیل به اهداف عامل بسیار قدرتمندی باشد. زمان چیز با ارزشی است. اکر بتوانید دو سال صبر کنید، شاید به چیزی دست یابید که امروز نمی توانستیدف حال هر چقدر که سخت می کوشیدید، هر مقدار که پول دور می ریختید و هر چه خود را به در و دیوار می کوبیدید.

حوادث در مواقع مقتضی رخ می دهند، تسلیم شویم و تن دهیم. اما یادمان باشد که خواسته ها و اهداف را در فهرست خود قرار دهیم.

بازنـــــگـــــری

1ـ اهداف خود را بر روی کاغذی یادداشت کنید. بکوشید دستکم ده مورد، از جمله: خواسته ها، مشکلاتی که باید حل شوند و تغییرات شغلی خودتان و هر نوع هدف دیگری که به ذهنتان می رسد، یادداشت کنید.

2ـ صورت فهرست و ویژگیهای اخلاقی منفی خود از قبیل: انکار،حسادت، خود کم بینی، خود بزرگ بینی، وسواس،خشم ،غصه خوردن،نگرانی و ترس و هر نوع نقص اخلاقی و عقلی که برایتان مشکل ساز بوده است را هدف قرار دهید. و در جهت رفع آنها تلاش نمایید

در آخر این نکته را یادآوری کنم که سعی کنید از معجزه مراقبه و مدیتیشن خود را بی نصیب نگذارید که درمان تمام امراض و گشوده شدن درهای بسته می باشد.

الهی این سوز ما امروز درد آمیز است
نه طاقت به سر بردن نه جای گریز است
این چه تیغ است که چنین تیز است
الهی درد می دانم و دارو نمی دانم
الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفایی ناید
الهی تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشاید
به ســامان آر، به ســامان آر
که سخت بی ســامانیم
جمـر دار که که بس پریشـانیم
دانـایی ده که از راه نیفتیـم
بینـایی ده که در چـاه نیفتیم
نگاه دار تا پریشان نشویم
به راه دار تا پشیمان نشویم
بیاموز تا راه از چاه بدانیم
بر افروز تا در تاریکی نمانیم
همه را از خود رهایی ده
همه با خود آشنایی ده
همه را از مکر اهرمن نگاه دار
همه را از فتنه ی نفس آگاه ساز
از نفس بدم رهایی ده
از قید خودم رهایی ده
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان
یعنی؛
به خود آشنایی ده یا رب
یا رب ز شراب عشق سر مستم کن
وز عشق خودت نیز کن و هستم کن
وز هر چه به جز عشق تهی دستم کن
یکبـاره به بنـد عشق پـا بستـم کـن
الهی آنکه تـو را دشمنی آمـوخت سـوخت
آنکس جوهر حیات شناخت لب دوخت
آنکه دم از بیگانگی زد آشنایی نیاموخت
دل جایگاه مهر است نه جای جوشش و کینه
جــان از دوستی جــان گیرد و کینـه از کیـنه
دوستی کلید درهای بسته است و مرحم دلهای شکسته
چه زیباست جهان اگر بینایی آموزی
و چه مهربانند جهانیان اگر دریچه ی پر از مهر را بگشاییم
الهی آمین ...

مناجات با صدای داریوش

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

باور کنید که زندگی ارزش زیستن را دارد.

و باور شما حقیقت را میآفریند.

از زیستن نهراسید.

در طول زندگی هیجان انگیزترین کشف من، معجزه تعیین اهداف بوده است. اتفاقات رخ میدهند، تغییر میکنند و من طرحهای مهم خویش را به انجام میرسانم. من تغییر میکنم و با افراد جدیدی آشنا میشوم و خود را در نقاط جالبی پیدا میکنم. و با حداقل سردرگمی در مواقع بروز مشکلات، از آنها میگذرم. مشکلات حل میشوند و نیازها و خواسته های من برآورده میگردند رؤیاها به واقعیت می پیوندد، من برای تعیین اهدافم به وجد آمده و امید دارم که بتوانم این شور و شوق خود را به دیگران هم منتقل کنم. هیچ چیز در دنیا قابل مقایسه با رفتن به مکان مورد علاقهء خویش، رسیدن به خواسته های خویش، حل مشکلات خود و یا انجام کاری که همیشه خواهان آن بوده ایم، نیست.

بسیاری از مردم با این لذت بیگانه اند، برای من هم تازگی دارد. من نیز سالیان بسیاری از زندگی خویش را بدون توجه و حتی فکر کردندر باره نیازها، خواسته ها و کارهای دلخواهم سپری کرده ام. زندگی برای من تحمل کردن بود و بس. فکر میکردم که سزاوار بهره گیری از چیزهای خوب نیستم و درک نمیکردم که اکثر این همین چیزهای خوب در دسترس من قرار دارد. من علاقه ایی به زندگی خویش نداشتم. من چنین ادعایی نمیکنم که ما قادر به اداره تمامی رویدادهای زندگی هستیم، ما قادر به انجام این کار نیستیم، اما حرف آخری درباره هیچ چیز وجود ندارد و آنرا فقط خداوند میداند و بس. اما معتقدم که میتوان با خوبیهای زندگی هماهنگ شد، و با برنامه ریزی در مورد خواسته های خویش، مرحله حرکت را آغاز کرد. دیوید شوارتز در کتاب خود بنام« معجزهء بزرگ فکر کردن» مینویسد: تمایل وقتی مهار شد قدرت محسوب میشود. اهمال در پیروی از تمایلات در انجام کارهایی که بیش از حد خواهان آن هستیم، پایه های زندگی را در یک حد متوسط نگاه میدارد. نیل به موفقیت واقعی مستلزم تلاش نمودن و گرو گذاشتن روح و قلب انسان در آن وادی است. تمایلات واقعی شما زمانی برآورده میشوند که با قلب و روح خود به دنبال آن باشید.

  اهداف همچنین به ما انگیزه و جهت میدهند.دوستی می گفت من با علم به اینکه نمیدانم به کجا میخواهم بروم سوار اتومبیل خود نشده، آنرا روشن نکرده، رانندگی نمیکنم. بلکه ابتدا تصمیم میگیرم مقصد و مسیر تقریبی خود را مشخص سازم و بعد اتومبیل خود را بسوی جهت مورد نظر میرانم. در زندگی خود نیز سعی میکنم اینچنین عمل کنم. گاهی حوادثی روی میدهد که سبب میشوند به مقصود خود نرسیم. رخدادها و شرایط در هر مقطع متفاوت هستند و این امر طبیعی است و معمولا" مرا به مسیری که مصلحتم در آن است رهنمون خواهد شد. آنجاست که پذیرش، ایمان و رها کردن پا به میان میگذارد. اما دستکم در این مسیر زندگی خود را بیهوده سپری نکرده ام. بیشتر خواسته های من جامعه عمل می پوشند و دیگر کمتر در باره حل مشکلاتم نگرانم زیرا مشکلات را اهداف زندگی خود قرار داده و آغاز به تفکر و توجه به نیازها و خواسته های خود نموده ام. اهداف جنبه سرگرمی دارند و در زندگی ایجاد علاقه و شور و شوق نموده وآنرا جالب و مهیج می سازند.

خود را به تمایلاتتان بسپارید تا انرژی، اشتیاق، نیروی فکری و حتی تندرستی بیشتری کسب کنید. وقتی هدف مورد علاقه خود را معین میکنید، مشکلات را در جهت آن هموار میسازید، نیروی شما چندین برابر افزایش میابد. تعداد زیادی از افراد با برگزیدن اهداف، و ایثار همه توانایی های خود در این راه، به انرژی چند برابر وجدیدی دست میآبند. داشتن هدف، خستگی و ملالت و حتی بسیاری از بیماریهای مزمن را بهبود می بخشد.

معجزه ایی در تعیین و یادداشت اهداف نهفته است که نیروهای معنوی، عاطفی و روانی ما را به جریان می اندازد و ما را در راه شناخت کارهای مورد نیاز برای دستیابی به موفقیت آگاه میسازد. راه حلها به ما روی می آورند و رخ میدهند. سطوربعد گلچین دیگری از کتاب « معجزهء بزرگ فکر کردن» است: « بیاییم کمی عمیق تر در قدرت تعیین اهداف کاوش کنیم. وقتی خود را تسلیم خواسته های واقعی میکنید، وقتی درباره هدفی حقیقی وسواس پیدا میکنید به قدرت و نیروی جسمانی و شور و شوقی که لازمه برآورده ساختن اهداف است، دست میآبید. همچنین دستآورد دیگری پیدا خواهید نمود که به همان نسبت کسب قدرت انرژی جسمانی ارزنده است، و آن ابزار لازم برای هدایت مستقیم ما بسوی اهداف واقعی است

جالبترین نکته درباره اهدافی که سنگر خود را حفظ می کنند این است که انسان را برای دستیابی به مقاصد خویش فعال نگاه می دارند. این تناقض گویی نیست، زمانی که شما خود را تسلیم هدف خویش می سازید چه اتفاقی رخ می دهد؟ هدف شما کار خود را در بخش نیمه آگاه ذهنتان آغاز می کنند. بخش نیمه آگاه ذهن ما همیشه در حالت تعادل قرار دارد و بخش آگاه ذهن ما از این حالت تعادل برخوردار نیست، مگر در صورتیکه با افکار ذهن نیمه آگاه هماهنگ شود. بدون هماهنگی بخش نیمه آگاه ذهن، فرد دچار فرتوتی، سردرگمی، دودلی و تردید است، در حالیکه با جذب شدن هدف در بخش نیمه آگاه ذهن، بطور خودکار و صحیح واکنش نشان می دهد و بخش آگاه ذهن خود را برای یک تفکر روشن و درست آزاد می سازد.

اهداف ما چیست؟ ما طی هفته ها، ماهها و سالهای آتی زندگی خود منتظر وقوع چه حوادثی هستیم؟ می خواهیم کدامیک از مشکلات ما حل شود؟ مایلیم چه نوع متعلقات مالی داشته باشیم؟ می خواهیم چه تغییراتی در خود ایجاد کنیم؟ چه شغلی را می پسندیم؟ می خواهیم چه جیزی از آن کسب کنیم؟

من قصد ندارم کتابچه راهنمایی مبنی بر اینکه چگونه باید دقیقا" اهداف را تنظیم نمود، بنویسم. تعیین اهداف مدتها است که حالت ملال آوری بخود گرفته است. در مطالب ذیل، ایده هایی که معتقدم دارای اهمیت است، ارایه شده است. میشود یک روش کارساز در میان آنها برای خود پیدا کرد.

همه چیز را به هدف تبدیل کنید. اگر مشکلی داریم، هدف را حل مشکل خود قرار دهیم. الزامی هم در داشتن راه حل فوری نیست. هدف ما حل این مشکل است. آیا چیز بخصوصی می خواهیم؟ شاید یک ماشین یا خانه گرانقیمت و یا هرچیز دیگر، این موارد را هدف خود قرار دهیم. آیا مایل هستیم به مکان خاصی برویم؟ مثلا" آمریکا، ایران، اروپا و یا حتی یک سیرک یا سینما. آیا خواهان یک رابطه سالم و صمیمی هستیم؟ اینها را هدف خود قرار دهیم. آیا کاری هست که همیشه مایل به انجام آن باشیم؟ مثلا" بازگشت به تحصیل یا کار در مؤسسه ایی با 40 هزار دلار درآمد؟ اینها را نیز هدف قرار دهیم. آیا نیاز به تصمیم در مورد حرفه مورد علاقه خود دارید؟ این تصمیم را نیز به هدف تبدیل کنید. آیا مایلیم که خود را به خداوند نزدیک کنیم؟ هر روز با او راز و نیاز کنیم. آیا میخواهیم چیزی را در مورد خود تغییر دهیم، مثلا" بیاموزیم که چگونه« نه » بگوییم؟ آیا می خواهیم روابط خود را با افرادی خاص مثلا" با بچه ها، دوستان، همسر یا اقوام خود بهبود بخشیم؟ آن را هدف خود قرار دهیم. آیا خواهان ایجاد روابط جدید، کاهش وزن یا اضافه وزن و یا دوری گزیدن از نگرانی و نظارت هستیم؟ آیا خواهان یادگیری استفاده از اوقات فراغت خویش، لذت بردن از روابط جنسی، پذیرش و یا بخشش مورد و یا فرد بخصوصی در زندگی هستیم؟ من معتقدم که هر یک از این موارد درزندگی خویش را می توانیم به هدف زندگی مبدل کنیم. وقتی می دانیم چیزی را باید تغییر دهیم، تغییر را باید هدف زندگی خود قرار دهیم. هدف زندگی خود را حذف بایدها قرار دهیم. ما به اندازه کافی برای اداره زندگی خود با بایدها مواجه هستیم و برای دستیابی به اهداف خویش نیازی به آنها نداریم. برای خود محدودیت قایل نشویم. بدنبال تمامی اهداف خود رویم. هر جه که خواسته و نیاز ماست، تمامی مشکلات را که خواهان حل آن هستیم به مرحله اجرا درآوریم. به تمایلات و حتی هوا و هوسهای منطقی خویش پاسخ مثبت دهیم. نگران هیج چیز نباشیم. اگر قرار باشد به آنها برسیم، خواهیم رسید. هدف قرار دادن آنها، امکان موفقیت را بیشتر می کند، اهداف خود را برروی کاغذ یادداشت کنیم. قدرت خارق العاده ایی در درج اهداف وجود دارد، تا اینکه آنها را بدون هدف در ذهن خود رها کنیم. با اقدام به این کار، فکر و خیال و نگرانی ما کمتر میشود و در واقع به اهداف خود نظم و ترتیب بیشتری می دهیم.

ثبت اهداف نیز ما را در هدایت انرژی خود و تماس با نیروهای برتر یاری می دهد. نیازی نیست که آنها را خیلی دقیق و کامل بنویسیم و

ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

مردی رو به دوستش کرد :

-طوری درباره خدا صحبت می کنی که انگار شخصا او را می شناسی و حتی رنگ چشمهایش را هم می دانی . چه لزومی دارد چیزی را خلق کنی که به آن اعتقاد داشته باشی ؟ بدون این نمی شود زندگی کرد ؟ و او پاسخ داد :

- تو تصور می کنی که دنیا چه طور خلق شده ؟ می توانی معجزه ی زندگی را توجیه کنی ؟

مرد گفت : پیرامون ما همه چیز حاصل تصادف است . همه چیز اتفاقی است . دوستش گفت :

- درست است . پس تصادف نام دیگر " خدا " است .

از دوا بی یِرد مزریچ پرسیدند که بهترین الگو برای پیروی چیست ؟ افراد پرهیزگاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا ؟ یا افراد بی فرهنگی که می کوشند اراده باریتعالی را بفهمند ؟

داو بی یر گفت : بهتر از همه الگوی کودکان است .

گفتند : کودک که هیچ چیز نمی داند . هنوز نمی داند واقعیت چیست .

او پاسخ داد : سخت در اشتباهید . کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم : ۱- همیشه بی دلیل شاد است ۲- همیشه سرش به کاری مشغول است ۳- وقتی چیزی را می خواهد تا آن را نگیرد از عزم و اصرارش کم نمی شود ۴- سرانجام می تواند خیلی راحت گریه کند .

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
الهی!تا مهر تو پیدا گشت همه ی مهر ها جفا گشت و تا بر تو پیدا گشت همه ی جفا ها وفا گشت

با خدا خلوت کرده بودم. بي مقدمه از او پرسيدم:زندگي را با يک مثال زميني به من نشان بده. خنديد و گفت:زندگي مانند يک سرسره است. عده اي آن بالا هنوز منتظرند که پايين بيايند. عده اي در ابتداي راهند. عده اي در وسط راه و عده اي هم به آخر اين راه نزديک ميشوند. عده ديگري هم اين مسير را تمام کرده اند . در طول اين مسير موج وار فرازو نشيبهاي زيادي وجود دارد.اما بايد ياد بگيري در هرکجاي آن هستي از همانجا لذت ببري. در لحظه زندگي کن

مرد جواني نزد شيوانا آمد و گفت كه از ازدواج اولش راضي نيست و قصد دارد همسر ديگري اختيار كند .شيوانا از مرد جوان پرسيد :آيا قبل از ازدواج هم همين احساس را نسبت به همسر اولت داشتي؟مرد جوان لبخندي زد و گفت :نه !اوايل خيلي دوستش داشتم !اما كم كم كه زندگي مشتركمان شروع شد هم من و هم او رفتارمان تغير كرد و گرفتار روزمرگي شديم و كار به اينجا كشيده شده است كه از هم ديگر بيزار شده ايم و ميخواهيم از هم جدا شويم و من هم ميخواهم با زن ديگري ازدواج كنم !

شيوانا پرسيد :آيا زن دوم تو را به همين شكلي كه الان هستي ميخواهد؟

مرد جوان پاسخ داد :البته كه نه !او براي ازدواج با من شرايط زيادي دارد كه از جمله تغير رفتار و شيوه زندگي و لباس و آرايش و حتي تغير كسب و كار است .

شيوانا گفت:خب همين تغيرات را را براي همين همسر اولت در خودت ايجاد كن!مطمئن باش كه او از شيوه رفتار فعلي و زندگي تو بيزار شده وگرنه قبلا كه چنين نبوده است .پس براي همين اولي همان تغيرات را در خود ايجاد كن

كسي را كه دوست داري رهايش كن اگر سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش
چيزي رو بنويس که بتوني پاش امضا کني
چيزي رو امضا کن که بتوني پاش بايستي

شادترین افراد، لزوماً بهترین چیزها را ندارند فقط از آنچه که دارند بهترین استفاده را می‌کنند

خیلی از ادمها سرسختانه راهی را دنبال میکنند که انتخاب کردند و متاسفانه به همین خاطر هدفشون رو گم میکنند

 در نبرد بين روزهای سخت با انسان های سخت ٬ اين انسان های
سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت

تصميم شبيه به ماهي است، گرفتنش آسان ونگه داشتنش دشوار است
 
 رابطه مثل يه مشت ماسه ميمونه.که وقتي اون رو با دست باز برميدارين همش توي دستتون ميمونه اما همون وقتي که واسه نگهداشتنش دستتون رو مشت ميکنين تا دونه آخرش از ميون انگشتاتون مي ريزه، رها کنید تا بدست بیاورید
 
دختران شهر به روستا فکر میکنند. دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند. مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند. مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک میمرند.
کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمیرسد
 
 
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".
چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.
پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دشار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام
مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!

مردي از تحمل بار سنگين رنج و مرارت خود سرگردان بود. وي عادت داشت هر روز به درگاه پرودگار دعا كند: "چرا من؟‌
همه شادمان به نظر مي‌رسند، چرا فقط من در چنين عذاب اليمي هستم؟"
يك روز، به سبب درماندگي بسيار، ‌وي به درگاه خداوند دعا كرد: "
پروردگارا، مي‌توانيد رنج‌هاي هر كسي ديگري را به من بدهيد، من براي پذيرش آن آمده‌ام. اما رنج مرا برداريد، بيش از اين ديگر تاب و تحملش را ندارم." آن شب وي خواب زيبايي ديد- زيبا و افشا كننده.
او آن شب در خواب ديد كه پروردگار در آسمان ظاهر شد و به وي و ديگران فرمود:
" همگي رنج‌هاي خود را به معبد بياوريد"‌. همه از رنج‌هاي خود خسته بودند. در واقع،‌ جملگي يك زماني دعا كرده بودند: "من براي پذيرفتن رنج‌هاي هر كس ديگري آماده‌ام، اما رنج مرا از من دور كنيد؛ رنج من بس سترگ است(مصداق جمله کاش من جای فلانی بودم،خوش به حالش)،‌ رنج من غير قابل تحمل است."‌ بنابراين هر كسي رنج‌هايش را در يك كيف جمع كرد، و همه به معبد رسيدند. تمامي آنان بسيار خوشحال به نظر مي‌آمدند كه روز فرا رسيده و دعاهايشان مستجاب شده بود. و آن مرد نيز رنج‌هايش را برداشت و به سوي معبد شتافت.

و آنگاه خداوند فرمود:
"كيف‌هايتان را كنار ديوار بگذاريد."
همه كيف‌هايشان را كنار ديوار گذاشتند، و سپس خداوند فرمود:
حال مي‌توانيد انتخاب كنيد. هر كسي مي‌تواند هر كيفي را كه مي‌خواهد بردارد."
و شگفت انگيزترين چيز اين بود:
اين مردي كه هميشه در حال دعا كردن بود، به سوي كيف خود شتافت، و پيش از آنكه هر كس ديگري بتواند آن را برگزيند، كيف را برداشتد اما او نيز شگفت‌زده بود، چون ديد ديگران نيز به سوي كيف‌هاي خود شتافتند، و همگي از انتخاب مجدد رنج خويش شادمان بودند. براي نخستين بار هر كسي بدبختي‌هاي ديگران، رنج‌هاي ديگران را ديده بود. كيف‌هاي آنها نيز به همان بزرگي و يا شايد بزرگتر بود.
هر كسي با رنج‌هاي خود خو گرفته بود. حال انتخاب رنج‌هاي ديگري- كسي چه مي‌داند كه چگونه رنجي خواهد بود؟
آنها حداقل از رنج خويش آگاه بودند و در اين مدت برايشان قابل تحمل شده بود. چرا ناشناخته را برگزينند؟

همگي خوشحال و شادمان به سوي خانه‌هاي خويش رفتند. هيچ چيز تغيير نكرده بود، آنها همان رنج‌ها را با خود داشتند اما جملگي شاد بودند.
مرد صبح كه از خواب برخاست، به درگاه خداوند دعا نمود و گفت:‌ "براي اين رويا سپاسگزارم؛ ديگر هيچ درخواستي نخواهم داشت، هر آنچه شما به من داده‌اي براي من بهترين بوده است.

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

امروز یک خبر جالب رو میخوندم که ترجمه یکی از مقالات نیویورک تایمز بود .خیلی برام جالب بود گفتم شاید شما هم از خوندنش لذت ببرید

مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را در آغوش گرفت وبه او دلداري داد . تا اینکه دونده مجروح توانست تعادل خود را بدست آورد سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد.

اين حادثه عميقاً در قلب آنها تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.

کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنندحتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم

یک موضوع جالبی که همیشه در این جور موارد به آن برخورد میکنم این است که کسانی که داری نقاط مشترک با افراد دیگر هستند عشق های خالص تری بهم ارزانی میکنند مثلا" انجمن بیماری ام اس یا جدیدا" در اروپا سازمانی به نام زندگی زیباست راه اندازی شده که برای کمک بهافرادی هست که در زندگی دارای مشکلات عاطفی و روحی هستند  و اینها در اوج عشق و محبت به همدیگر امید و شور زندگی میدهند و از تجربیات خود را بهم انتقال میدهند و چنان با هم انس میشوند که گویی در این دنیای خاکی زندگی نمیکنند

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروتهای مادی دنیا بهره مند بود قلبش هیچگاه شاد نبود .

او خدمتکاری داشت که ایمان به خداوند درونش موج می زد.

روزی خدمتکار وقتی که دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت " ارباب , آیا حقیقت ندارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرده است ؟ "

او پاسخ داد : " بله "

خدمتکار پرسید " آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را اداره میکند . "

ارباب دوباره پاسخ داد "بله"

خدمتکار گفت : "پس چطور است به خداوند اجازه بدهید وقتی که شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟"

به او اعتماد کن, وقتی که تردید های تیره به تو هجوم می آورد !

به او اعتماد کن , وقتی که نیرویت کم است!

به او اعتماد کن , زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی , اعتمادت سخت ترین چیز ها خواهد بود.

آیا راه سخت و ناهموار است؟.

آن را به خدا بسپار . !

آیا می کاری و برداشت نمی کنی؟

آن را به خدا بسپار.

اراده انسانی خود را به او واگذار .

با تواضع گوش کن و خاموش باش.

ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود .

آن را به خدا بسپار !

در این دنیای گذارا دنیایی که چیزها می آیند و می روند , هیچ چیز باقی نمی ماند .پس آیا چیزی ارزش نگران شدن دارد.؟

همه چیز را رها کنید . هر چه بیشتر رها کنید .توان بیشتری را برای وظایف سازنده و خلاق زندگی خود حفظ می کنید

همچنان که در راه زندگی پیش می رویم با انواع گوناگون هوای طوفانی آرام , سخت , ملایم مواجه می شویم. زمانی می رسد که می بایست با مشکلات , خطر , رسوایی , اهانت , بیماری, و مرگ روبرو شویم. لحظاتی که ترس و غم بر ما چیره می شود .اما نباید فراموش کنیم که چنین تجربه هابی بدون هدف برای ما اتفاق نمی افتند. یکی از درسهای بزرگی که چنین رویدادهایی به ما می دهند. روی کردن به خداوند و متکی بودن به او در هر شرایطی است.

" خداوندا تو سکاندار زندگی من هستی و من نباید بترسم. زیرا تو از من مراقبت می کنی. "

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
یک اتفاق عجیب باعث شد ذهن من تمام امروز مشغول باشد دیروز با مادرم تلفنی صحبت میکردم

خلاصه بعد از کلی قربون صدقه رفتن پرسیدم چه خبر چیکارا میکنید ،گفت که مشغول اسباب کشی هستیم و حسابی سرمون گرمه و شروع کرد به تعریف ماجرایی که ۳ روز قبل اتفاق افتاده بود

ماجرا از این قرار بود که شب چهارشنبه همگی به یک مهمانی دعوت بودند که تا ساعت ۳ بعد از نیمه شب هم به طول می انجامد

ساعت سه ونیم بعد از نیمه شب به در منزل میرسن و زمانی که پدرم میخواسته در ورودی به منزل را باز کند میبیند که قفل در شکسته مادرم که بلافاصله فشار خونش بالا میرود و همانجا روی زمین مینشیند

 پدرم آهسته وارد خانه میشود تا احتمالا" سارقی را دستگیر کند ،چراغها رو که روشن میکند میبیند چیزی از سر جایش کم نشده تلویزیون دی ودی و بقیه وسائل همگی سر جای خود هستند ،که در این هنگام پدرم حدس میزند که احتمالا" دزد هنوز در منزل میباشد  .

خلاصه همه جا را میگردد ولی اثری از سارق نمیبیند تا اینکه مادرم کمی حالش بهتر میشود و به داخل خانه میآید و وارد آشپزخانه میشود و در کمال تعجب مشاهده میکند که در یخچال و کابینت ها باز است و زمانی که خوب نگاه میکنند متوجه میشوند که مواد غذایی داخل کابینتها و یخچال سر جایشان قرار ندارد . مثلا" از گونی برنج فقط نصف آنرا برداشته شده به اضافه یک حلب روغن، گوشتهای داخل فریزر ، ماست و قند و چایی

بله سارق با شرف فقط به قصد بردن مواد غذایی وارد منزل شده بوده

جالب اینکه در کنار ورودی آشپزخانه میز نهار خوری قرار دارد که روی آن مقداری طلا هم بود که برای مهمانی میخواستند استفاده کنند که همانجا باقی میماند و سارق به هیچ کدام آنها دست هم نزده

وقتی ماجرا را شنیدم یک حالی شدم که چرا شرایط باید جوری شود که انسانهای شریف مجبور به این کار شوند ،که احتمالا" آن شخص نیازهای خانواده اش رو برآورده کرده،به قول پدرم نوش جون خودش و خانواده اش

شاید به نوعی بتوان گفت هنوز انسانهای شریف در این دنیا زندگی میکنند که گاه نیاز و فشارهای زندگی آنها مجبور به انجام کارهایی میکند که مطمئنا" خودشان از ته دل راضی به انجامش نیستند

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
 همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
 توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود 
 هر چی که بود
 هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه

به امید روزی که هیچ کس نیازمند نباشد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.


هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت:


زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
..........................................................

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
وقتي كه از بالاتر به خود نگريست گويي پرده‌‌اي از جلوي چشمانش كنار رفت و توانست چيزهايي را ببيند كه پيش از آن نمي‌ديد... اكنون مي‌توانست خود را ببيند كه در جاده زندگي با سرعتي سرسام آور به سويي در حركت است ... آخر همه سعي مي‌كردند با سرعت به آن سو حركت كنند، سعي مي‌كردند از يكديگر سبقت بگيرند، بعضي مي‌خواستند به هر قيمتي كه شده زودتر برسند حتي با ممانعت از حركت ديگران... آري همه به سويي در حركت بودند به سويي كه مي‌گفتند انتهايش سرزمين آرزوهاست... او نيز مي‌خواست كه هرچه سريع‌تر به سرزمين آرزوها برسد ...

اما خدايا! اكنون كه از بالاتر مي‌ديد، هيچ سرزميني دركار نبود، كاش هيچ چيز نبود، آنچه مي‌ديد لزره بر اندامش مي‌انداخت... پرتگاهي عميق... آنقدر عميق كه انتهايش ديده نمي‌شد... حال از ساده لوحي خود در عجب بود، چطور توانسته بود بدون انديشه چنين با سرعت بتازد... فقط با اين استدلال كه ديگران هم اين چنين مي‌كنند...

... در اين بين خود را ديد كه از خدا كمك مي‌خواهد تا زودتر به سرزمين آرزوها برسد... لحظه‌اي بعد از آنچه مي‌ديد به شگفت آمده بود... چندين فرشته از آسمان فرود آمدند و سنگ‌هايي نوك تيز را با چنان مهارتي در مسير اتومبيلش قرار دادند كه چرخ‌هايش پنچر شدند و لحظاتي بعد اتومبيل او بدون هيچ آسيب ديگري در كنار جاده ايستاده بود...

در اين حال خود را از بالا مي‌ديد كه با ايستادن اتومبيلش به بخت بد خود لعنت مي‌فرستد... و خطاب به خدا مي‌گويد:

آخر اين رسمش بود... من از تو كمك خواستم... چرا بايد اين بلا سرم بيايد... به تو هم مي‌توان گفت خدا... اگر كمكم نمي‌كني اقلاً مانعم نشو... اصلاً نمي‌توان روي تو حساب كرد... آنهايي كه سراغت را نمي‌گيرند كار بهتري مي‌كنند... من هم ديگر سراغت را نمي‌گيرم...

سپس خودش را ديد كه دست به كار شده تا به هر ترتيب، مجدداً همان راه را در پيش بگيرد...

اكنون با ديدن اين صحنه‌ي‌ زندگي‌اش به قدري از افكار و سخنان خود شرمنده بود كه نمي‌توانست توي روي خداي مهربانش نگاه كند ... حال مي‌دانست كه تقصيركاري جز خودش وجود نداشته... نه تنها عقلي را كه خدا به او داده بود به كار نينداخته بود، بلكه كمك مهربانانه او و فرشتگانش را اين چنين قدرناشناسانه پاسخ گفته بود ...

در آن هنگام دريافت كه چنين صحنه‌هايي در زندگي‌اش به كرات تكرار شده بودند ... آري ... او تقريباً همواره به سمت پرتگاه مي‌تاخت و آن يگانه‌ي مهربان چند تن از فرشتگانش را مأمور مي‌كرد تا مدام مشكلاتي را در راه او بتراشند و مانع از سقوطش شوند ... اگر مي‌دانست آن مشكلات، نجات دهنده او از سقوط در پرتگاه‌اند براي پيش آمدن هر مشكل هزاران بار سجده مي‌كرد و ديگر تقصيرها را بر گردن حامي مهربانش نمي‌انداخت...

خدايا، من در كلبه‌ی فقيرانه‌ی خود، چيزی دارم كه تو در عرش كبريايی‌اَت نداری. من خدايی چون تو دارم، و تو چون خود نداری

به کاری که وقتش نرسیده اقدام نکنید که پشیمان می شوید

انسانهای شاد را همه دوست دارند

حتی بهترین چوب ممکن است گرفتار موریانه گردد

در خوردن حرف هیچ کس سوء هاضمه نمی گیرد

دروغگو در قسم خوردن همیشه افراط می کند

سکوت هر گز اشتباه نمی کند

شکست مادر موفقیت است

طبیعت بیماری را علاج می کند و دارو بیمار را مشغول می سازد

غالبا برد با کسی است که خود را برای باختن مهیا کرده است

كار امروز را به فردا موكول كردن شرط خردمندی نیست، شاید هرگز خورشید فردا را نبینی

هرگز كسی را كه پیوسته در حال پیشرفت است، هر چقدر هم كه كند حركت كند، نومید مكن.

به جای اين‌كه جای كسی را بگيريد، تلاش كنيد جای واقعی خود را بيابيد

وقتی كلامی می‌شنوید برای تفكر كردن بیاموزید نه برای نقل‌كردن، كه راویان علم بسیارند و رعایت‌كنندگان آن كم.

سه اصل را فراموش نكن؛ احترام به خویشتن، احترام به دیگران و پذیرش مسوولیت كلیهِ اعمالی كه انجام می‌دهی

فحش دلیل آن کسانی است که حق ندارند

یک زن هیچی جز شوهر نمی خواهد وقتی به او می رسد همه چیز می خواهد.

معتقدم که سرنوشت انسان را تنها محبت معلوم می کند و بس

میمون هرگز میمون دیگری را مسخره نمی کند ولی امان از دست آدمها

در زیر فشار تمایلات نفس، بَرده‌ام، و به‌ندای وجدان، آزادم

فکر بد خطر ناکترین دزد ها است

اگر میبینی کسی بر روی تو لبخند نمیزند علت را در لبان فرو بسته خود جستجو کن.

باران همیشه از سقف به داخل اطاق می چکد و شهوت از مغز پوک.

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

سفيد رنگ آرامش است، اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني از فرط آرامش ديوانه مي شوي. سياه رنگ جدي است، اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني از فرط نااميدي ديوانه مي شوي. قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني از فرط هيجان ديوانه مي شوي زرد رنگ زندگي است، اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني از فرط اضطراب ديوانه مي شوي. .... اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي شوي، زياد هم ربطي به رنگها ندارد

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد!
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

 چند بار بهت‌ بگم‌ پشيمونم‌؟ من‌ دختر آزادي‌ بودم‌ و هستم‌. بابام‌ و برادرهام‌ كاري‌ به‌ كارم‌ نداشتن‌ اما تو، تو مصبم‌ رو در آوردي‌. بسه‌ ديگه‌، طاقت‌ندارم‌. بابا ولم‌ كن‌، دست‌ از سرم‌ بردار، من‌ و تو زبون‌ هم‌ رو نمي‌فهميم‌، تو مريضي‌، تو ديوانه‌اي‌، ديگه‌ از دستت‌ خسته‌ شدم‌، چقدر توضيح‌ بدم‌ كجابودم‌، چي‌ پوشيدم‌، با كي‌ حرف‌ زدم‌. فاروق‌ ازت‌ متنفرم‌، متنفر، مي‌فهمي‌؟ ولم‌ كن‌، راحتم‌ بذار...
    اينها را پريسا گفت‌ و گوشي‌ را محكم‌ روي‌ تلفن‌ كوبيد و با دست‌هاي‌ لرزان‌ قرص‌ها را يك‌ جا در دهان‌ گذاشت‌ و شيشه‌ آب‌ را سر كشيد. چند دقيقه‌ بعداحساس‌ كرد اتاق‌ دور سرش‌ مي‌چرخد و ديگر چيزي‌ نفهميد.
    فاروق‌ بيش‌ از بيست‌ بار زنگ‌ زد و وقتي‌ ديد پريسا گوشي‌ را برنمي‌دارد، راه‌ افتاد و خودش‌ را بي‌معطلي‌ به‌ در خانه‌ آنها رساند، اما هر چه‌ زنگ‌ زد كسي‌در را باز نكرد. خيلي‌ نگران‌ شد. چاره‌اي‌ نداشت‌، از ديوار بالا رفت‌ و وارد حياط شد. چند بار صدا زد پريسا اما جوابي‌ نشنيد. سراسيمه‌ وارد راهروي‌خانه‌ شد همه‌ جا را ورانداز كرد. در اتاق‌ پريسا نيمه‌ باز بود، آن‌ را با شتاب‌ باز كرد و با پيكر نيمه‌ جان‌ او مواجه‌ شد. چاره‌ از دستش‌ در رفته‌ بود ونمي‌دانست‌ چه‌ كار بايد بكند. چند بار شانه‌هاي‌ پريسا را تكان‌ داد اما او بيهوش‌ روي‌ زمين‌ افتاده‌ بود...
    چند دقيقه‌ بعد با دستپاچگي‌ او را روي‌ دستانش‌ گرفت‌ و به‌ راه‌ افتاد. ماشين‌ را سر كوچه‌ پارك‌ كرده‌ بود. چند نفر از همسايه‌ها هاج‌ و واج‌ آنها را نگاه‌كردند اما كسي‌ به‌ خودش‌ جرأت‌ سؤال‌ كردن‌ نداد. يا شايد چون‌ مي‌دانستند فاروق‌ و پريسا نامزدند به‌ خودشان‌ اجازه‌ فضولي‌ ندادند. فاروق‌ به‌ سختي‌سوئيچ‌ را از جيبش‌ در آورد و در ماشين‌ را باز كرد، پريسا را روي‌ صندلي‌ عقب‌ خواباند و با عجله‌ ماشين‌ را روشن‌ كرد و به‌ سرعت‌ راند. همه‌ چيز درنظرش‌ غير واقعي‌ و خيالي‌ مي‌آمد. فكر مي‌كرد خواب‌ مي‌بيند. چند بار برگشت‌ و به‌ صورت‌ پريسا نگاه‌ كرد، رنگش‌ پريده‌ بود. زير لب‌ گفت‌: خدايا چرااين‌ جوري‌ شد؟ و با پشت‌ دست‌ اشكهاي‌ بي‌اختيارش‌ را پاك‌ كرد. ناگهان‌ همه‌ خاطرات‌ مثل‌ باد از ذهنش‌ گذشتند. روز اولي‌ كه‌ پريسا را ديده‌ بود،دانشگاه‌...، دانشكده‌ ادبيات‌ و بعد مثل‌ سايه‌ دنبال‌ او بودن‌ها و جزوه‌ قرض‌ دادن‌ها، كتابهاي‌ شعر و علامت‌هاي‌ تو كتاب‌ها كه‌ از طريق‌ آنها با هم‌ حرف‌مي‌زدند و تحقيقات‌ مشترك‌ و ترانه‌هايي‌ كه‌ بارها برايش‌ زمزمه‌ كرده‌ بود:
    مجنون‌ نبودم‌، مجنونم‌ كردي‌
    از شهر خودم‌ بيرونم‌ كردي‌...
    فاروق‌ انگار ديوانه‌ شده‌ بود. پرده‌ اشك‌ نمي‌گذاشت‌ خيابان‌ را درست‌ ببيند. اصلا معلوم‌ نبود چطور رانندگي‌ مي‌كند و باز در آينه‌ به‌ پريسا نگاه‌ كرد وگفت‌:
    يار اول‌ و آخر تو هم‌ منم‌؟
    پريسا انگار براي‌ يك‌ لحظه‌ چشمانش‌ را باز كرد و بست‌. فاروق‌ اما هنوز گريه‌ مي‌كرد و اين‌ بار براي‌ تنهايي‌ پريسا اشك‌ ريخت‌. پريسا دختري‌ بود كه‌همه‌ خانواده‌اش‌ را در يك‌ حادثه‌ رانندگي‌ از دست‌ داده‌ بود، او وقتي‌ با فاروق‌ آشنا شد يك‌ بار گفته‌ بود:
    ـ خدا تورو فرستاده‌ تا غم‌ تنهايي‌ و بي‌ كسي‌ام‌ جبران‌ بشه‌.
    فاروق‌ لبهايش‌ را به‌ شدت‌ گاز گرفت‌ و براي‌ يك‌ لحظه‌ چشمانش‌ را بست‌، او انگار اسير رؤيا شده‌ بود. باران‌ مي‌آمد. برف‌ پاكن‌ ماشين‌ جيرجير صدامي‌كرد و اين‌ صدا فاروق‌ را به‌ ياد شبي‌ انداخت‌ كه‌ با پريسا محرم‌ شده‌ بودند. پريسا به‌ او گفته‌ بود:
    ـ دوست‌ داري‌ چي‌ كار كنم‌ تا ازم‌ راضي‌ باشي‌؟
    و فاروق‌ برايش‌ خوانده‌ بود:
    هر چه‌ كني‌ بكن‌ مكن‌
    ترك‌ من‌ اي‌ نگار من‌
    هر چه‌ روي‌ برو مرو
    راه‌ خلاف‌ دوستي‌
    و پريسا از او صد كاميون‌ گلبرگ‌ ياس‌، مهريه‌ خواسته‌ بود و گفته‌ بود:
    ـ بيچاره‌ اگه‌ يه‌ روز بخواي‌ ازم‌ جدا بشي‌، كارت‌ در اومده‌، بايد تا آخر عمرت‌ همه‌ گل‌هاي‌ ياس‌ ايران‌ و افغانستان‌ رو بچيني‌. و آنها زير باران‌ بلند بلندخنديده‌ بودند...
    همه‌ اين‌ خاطرات‌ در عرض‌ چند ثانيه‌ از ذهن‌ فاروق‌ گذشت‌. حالا صداي‌ نفس‌ كشيدن‌ پريسا عوض‌ شده‌ بود و خرخر مي‌كرد. فاروق‌ دستپاچه‌ پا را روي‌پدال‌ گاز گذاشت‌ و ويراژ داد. آنها خيلي‌ زود به‌ بيمارستان‌ رسيدند. او پريسا را روي‌ دست‌ گرفت‌ و به‌ اورژانس‌ رساند. آنجا بعد از معاينه‌ او را سريع‌ به‌آي‌. سي‌. يو بردند و فاروق‌ پشت‌ در اتاق‌ چند ساعتي‌ منتظر ماند تا اين‌ كه‌ به‌ او خبر دادند پريسا به‌ دارو نياز دارد و او رفت‌ تا آن‌ را تهيه‌ كند، به‌ سرعت‌خودش‌ را به‌ خيابان‌ رساند، سوار ماشين‌ شد و راند. در راه‌ مرتب‌ دعا مي‌كرد و مي‌گفت‌: خدايا ديگه‌ اين‌ دلم‌ جايي‌ براي‌ غم‌ نداره‌، ديگه‌ بسمه‌ خدا... وسر چهار راه‌ پشت‌ چراغ‌ قرمز ايستاد. در ميان‌ ترافيك‌ مردي‌آكاردئون‌ به‌ دست‌ اين‌ ترانه‌ را مي‌خواند
    وراننده‌ها و رهگذرها به‌ او پول‌ مي‌دادند:
    درياي‌ غمم‌ سر در گريبون‌ اي‌ خدا
    يا مولا دلم‌ تنگ‌ اومده‌
    شيشه‌ دلم‌ اي‌ خدا زير سنگ‌ اومده‌...
    فاروق‌ سرش‌ را روي‌ فرمان‌ ماشين‌ گذاشت‌ و با صداي‌ بلند گريه‌ كرد. او با زبان‌ شعر، دل‌ پريسا را به‌ دست‌ آورده‌ بود و عقيده‌ داشت‌ دلها با شعر زودتر به‌هم‌ نزديك‌ مي‌شوند براي‌ همين‌ اغلب‌ شعري‌ را زير لب‌ زمزمه‌ مي‌كرد. او اين‌ شعر را هم‌ بخوبي‌ بلد بود و اين‌ بار بلند بلند خواند:
    پيوسته‌ بگو به‌ كي‌ شكايت‌ بكنم‌
    يا مولا دلم‌ تنگ‌ اومده‌...
    و دلش‌ براي‌ غريبي‌ خودش‌ سوخت‌. براي‌ بي‌ كسي‌، تنهايي‌ و آوارگي‌اش‌. او با تلاش‌ كار كرده‌ بود و درس‌ خوانده‌ بود. اما از آنجا كه‌ هيچ‌ كس‌ كامل‌ نيست‌،او هم‌ با وجود همه‌ خوبي‌هايش‌ دچار بدبيني‌ بود. او فكر مي‌كرد نكند بلايي‌ سر پريسا بيايد. نكند او را بدزدند و همين‌ فكر باعث‌ مي‌شد تا مرتب‌ او رازير سؤال‌ ببرد.
    فاروق‌ نزديك‌ داروخانه‌ نگه‌ داشت‌ و في‌ الفور بعد از تهيه‌ داروها به‌ بيمارستان‌ برگشت‌. او در راه‌ به‌ هموطنانش‌ كه‌ در خرابه‌ ساختمان‌ها مشغول‌ كاربودند نگاهي‌ انداخت‌ و به‌ ياد خانواده‌ خود افتاد. پدرش‌ در جنگ‌ كشته‌ شده‌ بود و برادر و خواهري‌ نداشت‌، او هم‌ مثل‌ پريسا تنهاي‌ تنها بود و تنها يك‌گمشده‌ داشت‌...
    ... فاروق‌ پشت‌ در اتاق‌ آي‌. سي‌. يو ايستاده‌ بود و از پشت‌ شيشه‌ به‌ پريسا نگاه‌ مي‌كرد و امواج‌ قلب‌ او كه‌ روي‌ صحنه‌ مونيتور بالا و پايين‌ مي‌رفت‌ قلبي‌كه‌ از دست‌ او شكسته‌ بود. با خود گفت‌:
    اگر پدرم‌ زنده‌ بود؟ پدر فاروق‌ پزشك‌ بود و در يك‌ حمله‌ نظامي‌ به‌ يك‌ بيمارستان‌ جانش‌ را از دست‌ داده‌ بود. فاروق‌ عكسي‌ از خانواده‌اش‌ نداشت‌ جزيكي‌ كه‌ آن‌ را هميشه‌ با خود همراه‌ داشت‌ و آن‌ عكس‌ زيباي‌ مادرش‌ بود اما بعد از آشنايي‌ با پريسا حالا عكس‌ دو زن‌ هميشه‌ همراهش‌ بودند. او فكرمي‌كرد چشم‌هاي‌ پريسا خيلي‌ شبيه‌ مادرش‌ است‌. مادرش‌؟ ناگهان‌ فاروق‌ منقلب‌ شد و عرق‌ سردي‌ روي‌ پيشاني‌اش‌ نشست‌ «كابوس‌ مادر» او را دوباره‌پريشان‌ كرد. به‌ ديوار تكيه‌ داد و با دو دست‌ سرش‌ را گرفت‌ و با خود گفت‌: بي‌شرف‌ها مادرم‌ رو كجا مي‌بريد... او جدايي‌ از مادر را به‌ بدترين‌ شكل‌ ممكن‌تجربه‌ كرده‌ بود.
    فاروق‌ بار ديگر از پشت‌ شيشه‌ به‌ صورت‌ رنگ‌ پريده‌ پريسا نگاه‌ كرد. و روزها و شبهاي‌ سرگرداني‌ در كوه‌ و بيابان‌ به‌ يادش‌ آمد و مردي‌ كه‌ دوست‌صميمي‌ پدرش‌ بود و به‌ خاطر اداي‌ دين‌ او را به‌ همراه‌ خود از افغانستان‌ به‌ اينجا آورده‌ بود. و اين‌ تصاوير به‌ سرعت‌ از جلو چشمانش‌ گذشت‌. صحنه‌اي‌كه‌ پريسا به‌ او گفته‌ بود. تو ديوونه‌اي‌، تو رواني‌ هستي‌ و اشك‌ در چشمان‌ فاروق‌ حلقه‌ زد و با خود گفت‌: پريسا تو كه‌ نمي‌دوني‌ عزيزترين‌ كسم‌ رو توي‌زندگي‌ ازم‌ گرفتن‌، مادرم‌ رو اون‌ نامردا،جلوی چشمان خودم به او تجاوز کردن و با خودشون‌ بردن‌، مي‌ترسم‌، از روزگار مي‌ترسم‌ تو رو از من‌ بگيره‌...

قبل از وارد شدن به جامعه و یا زندگی مشترک مشکلات و مسائل عاطفی و روحی خود را حل نمایید

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

خدا رحمت كند، اون قديم نديما يك معلم فارسي داشتيم كه علاقه‌ي وافري به حكيم ابوالقاسم فردوسي داشت و به ويژه، اصرار داشت كه طبق گفته‌ي حكيم، «هنر، نزد ايرانيان است و بس» و اگر شير پاك خورده‌اي به خودش جرأت مي‌داد و به اين گفته‌ي فردوسي اعتراض مي‌كرد، آقا معلم فوراً تركه‌ي آلبالو را برمي‌داشت و به جان دانش آموز بخت برگشته مي‌افتاد، براي اين كارش نيز قاعده و قانوني داشت و البته استدلال و منطق مخصوص، قاعده و قانونش اين بود كه دانش‌آموز محكوم، بايد چند دقيقه‌اي دستش را زير شير آب سرد مي‌گرفت و بعد آماده چوب خوردن مي‌شد و استدلال او هم اين بود كه «تا نباشد چوب تر- فرمان نبرد گاو نر».

اين حقير در آن دوران هميشه به اين فكر مي‌كردم كه چه دليلي دارد كه هنر فقط نزد ما ايرانيان باشد و از طرفي هم دلم مي‌خواست بدانم كه آقا معلم روي چه حسابي شعر مربوط به گاو و خر را در كلاس مي‌خواند و گاو و خر چه نقش و رُلي در دعواي آقا معلم با ما و حكيم ابوالقاسم فردوسي دارند كه آقا معلم، سر كلاس آن‌ها را به رخ ما مي‌كشد. تا اين كه زد و يك روز خارج از مدرسه و در يك جمع خانوادگي توانستم، آقا معلم را گير بياورم و بدون ترس از جوي كه در كلاس وجود داشت، از او سئوال كنم كه آقا جريان ايرانيان و هنر و چوب و گاو و خر و ... چيست و از كجا آب مي‌خورد؟

آقا معلم نيز با خوش رويي هر چه تمام‌تر خنديد و گفت، آفرين پسرم، چقدر خوشحالم كه مشكلات خودت را در ميان مي‌گذاري و خلاصه بعد از كلي تشويق و گفتن عزيزم و جانم، از من خواست كه فردا اول وقت توي مدرسه به سراغش بروم، ولي چشمتان روز بد نبيند، فردا صبح همين كه وارد حياط مدرسه شدم، ديدم آقا معلم به همراه باباي مدرسه با چند تا تركه‌ي در آب خيسانده منتظرم هستند، تا آمدم به خود بجنبم، تركه‌ها روي دست و پايم خرد شدند و من فقط صداي خشمگين آقا معلم را مي‌شنيدم كه مي‌گفت مرديكه‌ي لندهور حالا كارت به جايي رسيده كه حكيم ابوالقاسم فردوسي را مسخره مي‌كني، خلاصه درد سرتان ندهم، خود را به موش مردگي زده و از فرصت استفاده كردم و براي هميشه از مدرسه فرار كردم، بعدش را هم كه خودتان مي‌دانيد، رفيق بد بود و زغال خوب و .... ولي معماي حل نشده‌ي هنر مثل خوره به جان من افتاده بود و مي‌ترسيدم كه بميرم و به اين راز پي نبرم، تا اين كه همين چند وقت پيش، متوجه شدم كه بقالي محله امان پس از سال‌ها كار شبانه روزي و بدون لحظه‌اي تعطيل، در كمال تعجب همگان، به طور ناگهاني، كركره‌ي مغازش را پايين كشيد و به مدت 3 روز تجارت‌خانه را تعطيل كرد و پس از اين مدت، پارچه نويسي بزرگي را به سر در مغازه آويخت و در آن ضمن معرفي خويش به عنوان حاجي، زيارت خانه‌ي خدا را هم به خودش تبريك گفت.

تا اين جاي قضيه، ظاهراً خيلي غير طبيعي نبود، اما هم زمان با عوض شدن عنوان ايشان، شغل جديدي هم به مشاغل قبلي خود اضافه نمود او كه پيش از اين و در همان دكان بقالي آژانس املاك و فروش لوازم يدكي اتومبيل و جهيزيه و سيسموني نوزاد و روغن موتور و كارگاه لوله كشي گاز و جمع آوري ضايعات و ... را هم انجام مي‌داد روي يك تكه‌ي حلبي با خطي كه بيشتر شبيه خط جن و گويا خط آقازاده‌اش بود، نوشته بود: ترك اعتياد بدون درد و خون‌ريزي، نقد و اقساط، فوري با تضمين و آن را هم در كنار تصديق پايان تحصيلات ابتدايي پسر بزرگش به ديوار مغازه چسباند و شروع كرد به درمان و مداواي بيماران بي‌شماري كه از دور و نزديك به سراغش مي‌آمدند. كم كم روپوش رنگ و رو رفته‌ي چرب و چيلي آبي رنگ خود را هم با يك روپوش سفيد پرستاري عوض كرد، از آن به بعد عصرها چندين نفر جلو در مغازه‌اش صف مي‌كشيدند تا داروهايي را  كه معلوم نيست در كجا تهيه شده‌اند، با پرداخت پول گزافي بخرند و اعتياد خود را درمان كنند! چند روز قبل به مغازه‌اش رفتم و پس از سلام و عليك به بهانه خريد سي دي فيلم‌هاي خارجي و ايراني اكران نشده، سر صحبت را با او باز كردم و مطلب را به اعتياد كشانده و گفتم دوستي دارم كه در عذاب است و مي‌خواهد به او مراجعه كند ولي از من خواسته است بپرسم كه تضمين شما براي ترك چيست؟ انگار كه حرف بدي زده باشم، با عصبانيت گفت: كه تضمين كار من همين است كه مي‌بيني، بيماران من به جاي مصرف مواد، هر روز مي‌آيند و از من دارو مي‌گيرند و مي‌خوردند، براي خواب‌شان هم جدا دارو مي‌دهم و با اين حساب ديگر نه معتادي مي‌ماند و نه اعتياد، خواستم حرفي بزنم كه با بي‌احترامي تمام، مرا از مغازه به بيرون هل داد و گفت برو كنار تا باد بياد، مگر نمي‌بيني كه مريض دارم.

با لب و لوچه‌ي آويزان از مغازه‌ي بقالي بيرون آمدم و براي رفتن به جلسه راهي ايستگاه اتوبوس شدم، در محوطه‌ي خاكي كنار ايستگاه، عده‌اي را ديدم كه حلقه زده‌اند و به تماشا مشغول هستند، خودم را به آن‌ها رساندم و جايي پيدا كرده به تماشا ايستادم.

يك نفر معركه گير، چند تا مار را به تماشا گذاشته بود و آخر كار با كشاندن صحبت به اعتياد و اين كه هر ماري هر چقدر هم گردن كلفت باشد، اگر معتادي را نيش بزند، خودش جابجا مي‌ميرد، ادعا مي‌كرد كه از همين خاصيت استفاده كرده و به كمك استادش كه در هند به سر مي‌برد، دارويي از قسمت‌هاي بدن مار هندي تهيه كرده است كه علاج قطعي اعتياد است، مرد مارگير مدعي بود كه براي تهيه‌ي اين دارو هزينه‌هاي زيادي انجام داده و چند سال نيز وقت صرف كرده و رياضت كشيده است و با اين همه بنا به دستور استادش اين دارو را فقط به كساني كه نيازمند آن هستند، مي‌دهد و بابت آن هم ديناري پول نمي‌گيرد، او هم چنين دارويي هم براي دردهاي عضلاني و استخوان درد معرفي مي‌كرد كه آن هم رايگان بود، آري رايگان، ترك اعتياد فوري و رايگان با روغن مار هندي! جل الخالق...

من ساده دل كه هيچ وقت نتوانستم روي صبرم كار كنم، او را صدا كردم و خواستار چند شيشه از هر دو نوع دارو شدم، مرشد گفت بايد تا آخر مجلس صبر كني، اگه نيازمند باشي حتماً بهت مي‌دهم. چاره‌اي نبود، صبر كردم و مرشد هم هر چه بيشتر از داروهايش كه در شيشه‌هاي پني‌سيلين و بدون هيچ بسته‌بندي بهداشتي بودند تعريف و تمجيد كرد و با چرب زباني توضيح داد كه براي تأثير اين دارو، يكي از همكارانش، جان خود را به خطر انداخته و به ولايت يأجوج و مأجوج رفته و با كلي هزينه، طلسم مخصوص را تهيه كرده است كه هر كس بخواهد تأثير دارو را ببيند بايد آن طلسم را با خودش داشته باشد.

او اضافه كرد كه خود او و همكارش هيچ پولي قبول نمي‌كنند، ولي نگهبانان غاري كه طلسم از آن جا آمده بابت فقط 50 عدد از اين طلسم پنج ميليون تومان گرفته‌اند كه هر طلسمي مي‌شود يك‌صدهزار تومان ولي او به توصيه‌ي استادش نود هزار تومانش را هم نمي‌گيرد و به همراه يك شيشه دارو مبلغ ده هزار تومان بابت طلسم، آن هم براي نگهبانان غار مي‌خواهد و اين امر فقط به خاطر تأثير گذاري طلسم و دارو است و كلي قسم و آيه مي‌خورد كه همه او را مي‌شناسند و مي‌دانند كه خود و خانواده‌اش ثروت‌مند هستند و فقط به خاطر بشر دوستي اقدام به عرضه‌ي مار و روغن هندي و طلسم مي‌نمايد، الحق كه مردم هم استقبال بسيار خوبي كردند و پس از يكي دو ساعت، با پايين آوردن قيمت تمام داروهايش را فروخت و رفت، وقت رفتن هم نگاهي به من انداخت كه مصداق كامل نگاه كردن عاقل اندر سفيه بود و با ريش‌خندي به من فهماند كه برادر تو خيلي از مرحله پرتي، برو، برو كنار بگذار باد بياد، من هاج و واج وقتي به خودم آمدم كه ديدم وقت گذشته و به جلسه هم نرسيده‌ام ولي بالاخره با همه‌ي گيجي، متوجه يك نكته شدم و آن اين كه جداً: هنر نزد ايرانيان است و بس

 

 

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
 

يه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین
.................

طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند

طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟

طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد

طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد

قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم

الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این

موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند

و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.

این داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستید و بهشون یاد آوری کنید که زندگی با مشکلاتش زیباست و واقعا ارزشمند است

ما چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگي وحيات يعني همان دقايقو ساعاتي كه با كمال شتابزدگي و بي رحمي انتظار گذشتن آنرا داشته ايم.

 

نحوه رفتار شما با رئیستان به او می آموزد که با شما چگونه رفتار کند

 

از روی سوال های فرد ، بهتر از جوابهای او میتوانید درباره اش قضاوت کنید

 

یک چیز می تواند همه چیز را دگرگون کند ، انتخاب هدف و چسبیدن به آن

 

هر که قابلیت دریافت زیبایی را داشته باشد, هرگز پیر نخواهد شد

 

اگر سگی گرسنه را سیر کنی،دیگر تو را گاز نخواهد گرفت. این فرق بین سگ و انسان است!

 

براي دشمنانت كوره را آنقدر داغ مكن كه حرارتش خودت را هم بسوزاند

 
اگر نمی توانی ستاره شوی ابر هم نشو
 
 
چارلی چاپلین: دنیا آن قدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید
 
 
هیوز: زیاد زیستن تقریبا آرزوی همه می باشد ولی خوب زیستن آرمان یک عده معدود.
موفقيت هائي كه نصيب بشر شده عموما در سايه تحمل و شكيبائي بوده
 
 
مأيوس مباش زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري ، قفل را بگشايد
اگر می خواهید خودتان شاد باشید،اول دیگران را شاد کنید
 
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
                                    شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که
اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای
تو می نویسم ..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من
است یکوجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های
بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر
آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از
سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود
هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر
محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر
در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت دوهزار تومان( دوهزار تومانی که
کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای
تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا
حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که
در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد
نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست
با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این
دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به
دامان محبت بار تو بسپارم ....
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه
های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و
کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم
مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به
طوررقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است
.... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر
خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه
ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در
حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر
سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج
کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار
من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین
لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و
آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این
تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش
پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران
روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم
جزئیا