تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون

روزی شیوانا ( استاد معرفت) در جمع شاگردانش درس معرفت می داد . جوانی از راه رسید و

شرمسار و سر افکنده از شیوانا خواست تا اجازه دهد در کلاس او شرکت کند . شیوانا لبخندی

زد و جوان را نزد خود فرا خواند ... و او را کنار خود نشاند .

چند لحظه ایی که گذشت یکی از شاگردان با سابقه ی شیوانا از جای خود بلند شد و با صدای

بلند طوری که همه بشوند به سمت جوان تازه از راه رسیده اشاره کرد و رو به شیوانا گفت :

" استاد ! " ......

من چندین بار این جوان را دیده ام که در محله های بد نام شهر رفت و آمد داردو به رفتارهای

ناشایست اقدام می کند .

آیا مناسب است او را با این سوابق نا مناسب در کنار خود جای دهید ؟

شیوانا با خشم از شاگرد قدیمی خواست فورا کلاس را ترک کند ... " همه تعجب کردند "

شاگرد قدیمی سر افکنده به سمت در رفت و قبل از خروج به سمت شیوانا بر گشت و با گله گفت:

" استاد !".....

شما به جای جواب سوالم مرا از کلاس بیرون می کنید ؟ مگر من چه گناهی کردم ؟

شیوانا با همان عصابانیت گفت :

" برایم مهم نیست چه گناهی کرده ایی ! فقط زمانی حق داری دوباره وارد کلاس شوی که برای

من و دیگر شاگردان دقیقا توضیح دهی تو خودت در محله ی بد نام چه می کردی ؟ "

.... که توانستی آن جوان را بارها در آنجا ببینی و شاهد رفتارهای نا مناسبش باشی ؟

" تو خودت آنجا چه می کردی؟"

به نظر من که خیلی پر محتوا بود ...

به قول قدیمیا که می گفتن :

" خار تو چشم دیگران می بینیم ولی تیر برق رو تو چشم خودمون نمی بینیم

هر کجا می روی ، با تمام قلبت برو

شانس هرگز کافی نیست

 قانون احتمالات یادت نره ، بلاخره یک نفر خواهد گفت بله

 وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است

فرقی نمی کند گودال آبی کوچک باشی یا دریای بیکران
زلال که باشی آسمان در توست

هر چیز را كه نگهبان بیشتر بود، استوارتر می‌گردد، مگر راز كه نگهدار آن هر چند زیاد باشد، آشكارتر گردد.

بیشتر مردمان موفق، موفقیت‌های خود را مرهون استعدادهای استثنائی یا فرصتهای متفاوت نیستند، بلكه از همان فرصتها و استعدادهای معمولی كه در اختیار دیگران هم بوده است، به نحو صحیح بهره گرفته‌اند

 آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است

حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند

مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند

داشتن اهداف  روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است

زندگی مثل یه امتحان می مونه هی می نویسیم هی تصمیم می گیریم که پاک کنیم

بعضی چیز ها پاک می شن

اما بعضی چیز ها هیچ وقت پاک نمی شوند

ما هم یا داریم چیز هایی را می نویسیم که فرداها شاید کمر به پاک کردنش ببندیم

یا در حال کلنجار رفتن با برگه ی امتحان هستیم تابلکه بتوانیم  جواب هایی را که قبلا در درست بودنش شک نداشتیم را از

 برگه ی امتحانمون پا ک کنیم اما غافل از اینکه ناگهان عزرائیل فریاد می زند: برگه ها بالا 

زندگي تفسير سه کلمه است*:خنديدن.بخشيدن و فراموش* کردن پس ....* بخند*...* ببخش*... و*فراموش کن

ضرب المثل فنلاندی: همیشه کمی بترس تا هرگز محتاج نشوی زیاد بترسی

تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد

غصه دنیا رو نخورید همان طور که دنیا غصه شما رو نمی خوره

کسی که درد را حس نکرده درکی هم از درمان ندارد

بعضی از دوستان انقدر از برخی مطالب من خوششان می آید که آنها را قاب می کنند و به

 دیوار می زنند، به جای اینکه به کار ببندند

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش
را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!

يك پيام كوتاه تو را به خود مشغول مي دارد. شايد همين پيام كوتاه تو را به جايي يا كسي وصل كند كه مدت ها بود انتظارش را داشتي. معمولاً راههاي بزرگ از قدم هاي كوچك و جزئي شروع مي شود
 
اگر آغاز زندگی ات با سپیده دم و روز همزاد گشت همواره در جست و جوی چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهان باش ، و اگر درشب و سیاهی آغاز شد از امید در خود چراغی بیافروز که پگاه خوشبختی نزدیک است
 
زخم سخن،کاری ترین زخم هاست
 
گاهی حیوانات دوست داشتنی تر از آدم ها هستند!!!
آنها با چشمان معصوم خود به ما نگاه می کنند. بی آنکه محکوم مان کنند
 
پیش از آنکه دیگران درباره تو قضاوت کنند تو درباره خودت قضاوت کن
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

ژاپني ها ماهي تازه و بانشاط را دوست دارند،

اما اب هاي ژاپن به اندازه كافي ماهي ندارد

قايق هاي ماهيگيري راه زيادي را مي پيمايند تا به اب هاي ازاد برسند وماهي بگيرند اما موقع بازگشت ديگه ماهي ها تازه نيستند وانها ماهي تازه مي خواهند.

براي حل اين مشكل قايق هاي ماهيگيري مجهزشدند به فريزر وانواع وسايل سرما ساز ،.به محض صيد ، انها را منجمد مي كردند ،اما ماهي فريز شده مطابق ميل وذائقه ژاپني ها نبود .

بنابراين قايق هاي ماهيگيري مخزن هايي در قايق خود نصب كرده ند تا ماهي ها را را درون مخزن پر از اب قرار بدهند، ماهي ها تاموقع برگشت زنده مي ماندند اما چون مدت طولاني حركتي درون مخزن نداشتند ،

ژاپني ها باز هم اين ماهي ها را به قيمت نازلي مي خريدند ند چون دائقه ژاپني ها تشخيص مي داد ماهي تازه با ماهي اي كه به مدت طولاني بي حركت بوده .

شما چه راه حلي پيشنهاد مكنيد؟

اما راه حل

براي حل اين مشكل شركت هاي ماهيگيري كوسه كوچكي را توي مخزن رها مي كنند . كوسه ماهي ها ي كوچك را مي خورد وماهي ديگر براي زنده ماندن مي جنگند وفرار مي كنند تا رسيدن به مقصد انها بي حركت نيستند وماهي هاي شاداب و زنده اي هستند.

ما هم در زندگي گاهي به كو سه اي نياز داريم تا ما را به حركت وادار كند تا شاداب وسر زنده و فعال باشيم.

این تمرین را انجام بده :

آنچه را که از زندگی می خواهی با دقیقترین جزئیات بنویس ، بی آنکه از نوشتن چیزی صرفنظر کنی ، این کار ، حد و مرز جاه طلبی ها و ذهنیت تو را نشانت خواهد داد .

مردمی که به انجام کاری سرگرمند که دوستش نمی دارند  خوشبخت نیستند . وقتشان به خواب و خیال در باره چیزهایی می گذردکه دوست دارند به انجام برسانند

برای کشف اینکه براستی چه شغلی را دوست داری ، این را از خودت بپرس : اگر در این لحظه یک میلیون دلار در بانک پول داشتم ، آیا باز هم به همین کار ادامه می دادم ؟ آشکارا اگر پاسخت نه باشد ، آنقدر که باید کارت را دوست نداری . و آنها که به این سوال پاسخ مثبت می دهند ، معمولا پیشاپیش ، دولتمندند

آنان که در کاری می مانند و از آن نفرت دارند ، تاوانی مضاعف می پردازند . نه تنها کارشان را دوست ندارند ، بلکه این کار ، آنها را دولتمند نیز نمی کند . در واقع بیشتر مردم عمرشان را در این تناقض غریب می گذرانند . چرا ؟ صرفا به این دلیل که از قوانین نبوغ آمیز کامیابی بی خبرند و به دلیل ترس ، زندگی و مجالهای به راستی دولتمند شدن را با چسبیدن به نوعی امنیت که در نهایت حد وسط است  از دست می دهند.

این هم یک خبر جالب

شهردار روستايي در جنوب غرب فرانسه ساكنان اين منطقه را تهديد كرد كه در صورت مردن بايد جريمه سنگيني پرداخت كنند.
به گزارش گروه «حوادث» ايسنا، رسانه‌هاي محلي اعلام كردند كه علت اين اقدام نبود جاي خالي براي دفن كردن مرده‌ها در قبرستان پرجمعيت اين روستا است.
جرارد لالانه ، شهردار اين روستا در دفاتر شوراي منطقه با صدور حكمي خطاب به 260 ساكن روستاي سارپورنكز اعلام كرد كه براي تمام ساكنان روستا قبر به اندازه كافي وجود ندارد و از اين رو مردن براي اهالي روستا ممنوع شده است.
وي افزود: متخلفان بر اساس اين حكم به شدت جريمه خواهند شد.
به نوشته رسانه‌ها، اين موضوع ممكن است براي برخي خنده‌دار باشد اما براي خود لالانه كه جشن تولد 70 سالگي خود را به تازگي گرفته، قطعا تاسف‌بار است.

 عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
یکی از دوستان روانشناسم تعریف میکرد که _بر خلاف باور عمومی که تاریکی را عامل اصلی افسردگی افراد میدانند_ بیشتر خودکشی ها صبح هنگام رخ میدهند.درست در لحظه ی بیدار شدن از خواب است که افسرگی،خود را به شدیدترین شکل آشکار میکنند:هنگام مواجه شدن با یک روز جدید.
این موضوع،ما را به تفکر در یک نقل قول قدیمی عرب وا میدارد:بدترین گامها،نخستین آنها است.هنگامی که برای تصمیم گیری مهمی آماده میشویم،تمام نیروهای جهان،برای جلوگیری از پیشروی ما متمرکز میشوند.به این امر عادت کرده ایم.یک قانون قدیمی فیزیک هست که غلبه بر سکون دشوار است.و چون نمیتوانیم قوانین فیزیک را دگرگون کنیم،انرژی مازادمان را متمرکز،و صرف برداشتن نخستین گام کنیم.از آن پس،راه خود به یاری مان خواهد آمد.
پس قدم اول را بردارید تا بعد انگیزه مورد نیاز شما به جریان افتد

تمام افكار خود را روي كاري كه انجام مي‌دهيد، متمركز كنيد؛ پرتوهاي خورشيد تا متمركز نشوند نمي‌سوزانند.
    براي شنا كردن در جهت مخالف جريان، قدرت و جرات لازم است هر ماهي مرده‌اي مي‌تواند همسو با جريان آب حركت كند.


گاليله مي گويد :شما نمي توانيد به يک نفر چيزي راکه خودش از قبل نمي داند ياد بدهيد.فقط مي توانيد او را از آنچه مي داند با خبر وآگاه کنيد.

نيچه فيلسوف آلماني مي گويد: انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا, يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته اند: رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمکت مي کشد تا مطمئن شود.

مردم اشتباهات كوچك خود را روي هم مي‌ريزند و از آن غولي مي‌سازند كه نامش تقدير است

سالی یکی دوبار خون اهدا کن

دوستان تازه پیدا کن، اما دوستان قدیمی را عزیز بدار

 راز نگه دار باش

بيش از همه، ممنون سختي ها باش
هرجا که ايستاده اي ، شادي سبز کن
ايجاد احترام آسان تر از بدست آوردن مجدد آن است

کافي است زمان مرگت را بداني ، آن وقت است که حتي زيبايي خوردن يک ليوان آب را از دست نمي دهيد

براي اداره كردن خويش از سرت استفاده كن براي اداره كردن ديگران از قلبت

 

لازم نیست کاری که انجام میدی حتما به نفع خودت باشه. همین که کار خوبی باشه بسه

 

گر درکنار انرژي منفي قرار بگيريم، کم کم انرژي منفي ناخودآگاه انتقال پيدا مي کند و انرژي مثبت را مي گيرد ما متوجه اين انتقال نمي شويم يا اگر شديم بايد کلي انرژي مصرف کنيم که جلوي اين انتقال را بگيريم که از عمرمان کم مي شود. مثل يک ميوه خراب پيش ميوه سالم، يک ميوه پوستش کلفته ديرخراب مي شود ولي يک ميوه پوست نازک زود خراب مي شو د.

 

ديمي زندگي کنيد، نگوييد بايد حتما اينطوري بشود يا اون طوري بشود.باید و نباید ایجاد تمرد میکند و زندگی را آشفته میکند ،میگین نه یک بار امتحان کنید

 

اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟

 

براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد

ذهن خود را به آن چه مي خواهيد معطوف كنيد نه آن چه را نمي خواهيد .

كسي كه در بهار چيزي نكارد در پاييز چيزي درو نخواهد كرد

به اينده فكر نمي كنم زيرا به زودي فراخواهد رسيد

لحظه اي به لاك پشت بنگريد او تنها وقتي پيش مي رود كه گردنش را از زير لاك بيرون بياورد.


ادم ها سعي مي كنند كه وقت كشي كنند در حالي كه اين زمان است كه انها را مي كشد.

محال از طرز فكر كردن ما به وجود مي ايد

ذهن خود را به آن چه مي خواهيد معطوف كنيد نه آن چه را نمي خواهيد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار


 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
امروز تولد مهربون ترین فرشته خدا روی زمین بود

تولدت مبارک

 

http://noghly.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
این داستان، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرینها، او سنگ تمام می گذاشت، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود، تلاشهایش به جایی نمی رسید. در تمام بازیها، ورزشکار امیدوار ما، روی نیمکت کنار زمین می نشست،اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.
این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.
این پسر، در هنگام ورود به دبیرستان هم، لاغرترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد گرچه به او می گفت که اگر دوست ندارد، مجبور نیست این کار را ادامه دهد.
اما پسر که عاشق فوتبال بود، تصمیم داشت آن را ادامه دهد. او در تمام تمرینها، حداکثر تلاشش را می کرد، به این امید که وقتی بزرگتر شد، بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان، او در تمام تمرینها شرکت می کرد، اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد.
پس از ورود به دانشگاه، پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین ها شرکت می کرد و علاوه بر آن، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم، در تمامی تمرینها شرکت کرد، اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال، زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت، مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد، زیر لب گفت: «پدرم امروز صبح فوت کرده است، اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟»
مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت:«پسرم! این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی.»
روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادار شان، حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت:«لطفاً اجازه دهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز.»
مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان، شدیداً اصرار می کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت:«باشد، می توانی بازی کنی.»
مربی و بازیکنان و تماشاچیان، نمی توانستند آنچه را می دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در هیچ مسابقه ای بازی نکرده بود، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد. او می دوید، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد. در دقایق پایانی بازی، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد...
بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند، مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است.
مربی گفت:« پسرم! من نمی توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟»
پسر در حالیکه اشک چشمانش را پر کرده بود، پاسخ داد:«می دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می دانستید او نابینا بود؟»
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:«پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند .و من می خواستم به او نشان بدهم که می توانم خوب بازی کنم.»

هر عقيده و مذهبي داشته باشيم، احساس همه ما اين است كه هيچ نيكي بدون پاداش، و هيچ زشتي بدون مجازات نخواهد ماند

خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند

کسانی که دنیا را تکان داده اند در استعدادهای طبیعی نابغه نبوده اند ، بلکه بر عکس قوای عقلی آنان از حد معمول و متوسط تجاوز نمی کرده است ولی به یک صفت ممتاز بوده اند : ثبات و استقامت

همه آدمیان به شیوه های گوناگون سختی های روزگار را می چشند

همۀ خوشبختیها و موفقیت که به من روی آورده از درهایی وارد شده است که آنها را به دقت بسته بودم

اینکه بعضی ها می ترسند یا افسرده می شوند به این علت است که آنان سر رشته امور را از دست داده اند مسئولیت احساس  شان بابت احساس بدی که دارند مسئولیت را از سر خود باز می  کنند چون برای شان راحت تر است که دیگران را مسئول زندگی خود بدانند تا بگویند:باعث بروز چنین احساساتی خودم هستم.

زندگي از سه جزء تشكيل شده است:آنچه بوده ، آنچه هست و آنچه خواهد بود.بيائيد تا از گذشته براي حال استفاده كنيم و در حال چنان زندگي كنيم كه زندگي آينده بهتر باشد. شكل دادن به زندگي وظيفه خودمان است . به صورتي كه آنرا بسازيم ، اين بازسازي مايه زيبايي و يا مايه شرمساري ما مي شود

نخستین قانون موفقیت تمرکز است . یعنی همه نیروهای خود را روی یک نقطه متمرکز کنید ، مستقیما به سراغ همان بروید و به چپ و راست منحرف نشوید

به ما می آموزند که به خاطر بسپاریم ، چرا نمی آمزند که فراموش کنیم ؟ هیچکس نیست که زمانی در زندگی خود به این معتقد نشده باشد که حافظه همانگونه که نعمت است بلا و لعنت نیز هست

وقتی به بن بست های زندگی میرسی کوچه بغلی را امتحان کن از ایستادن در مقابل دیوار راهی بار نمیشود

هرگز دوست ودشمن خود را ضعیف  یا کمتر از خود حساب نکن انسان معمولا از جائی ضربه میخورد که انتظارش را ندارد

بسیاری خودکشی را شهامت میدانند اما خودکشی شهامت نیست حماقت است شهامت  در زیستن   و خودسازی است!

در انتخاب کار هرگز کاری را که بآن علاقه نداری انتخاب مکن چرا که تمامی درآمد خود را در مطبهای دکتر وداروخانه خرج خواهی کرد!

اگر میخواهی صدایت شنیده شود فریاد بزن اما اگر میخواهی سخنت شنیده شود آرام شمرده وبا احترام صحبت کن!

زمانی که شخص مقابل تو افسرده  عصبی ویا ناراحت است هرگز ازاو چیزی طلب نکن چون جواب نه خواهد بود

اگر کسی در سختی ودشواری بتو رو آورد آنچه از دستت بر می آید انجام بده  و چنانچه مقدور نبود در پیدا کردن کسی که توانائی حل مشکل او را داشته باشد یاریش بده ولی  هرگز تنها رهایش مکن همدلی تو به تنهائی خود آرامش بیشتری برای او خواهد بود!

زمانی که فرزندت اشتباهی را  بطور غیر عمدی مرتکب میشود و خود از آن بشدت در رنج است هرگز با سرزنش  اشتباه او را یادآوری نکنید چراکه تنها به تاثر او دامن زده و اعتماد بنفس  او سلب میشود فرزند باید این را بداند که باتمامی اشتباهات او همواره دوستش دارید و  احساس شما باو بعنوان فرزند تغییری نخواهد کرد!

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
روزی تصمیم گرفت تا هنگامی که به استراحت می پردازد سراغی از بدنش بگیرد. شب بود و آن آرامش شبانه سراپایش را فرا گرفت آرام شد و به جستجو در بدنش پرداخت.سکوت را در جسم و روحش حاکم دید.
ناگهان صدایی را شنید به سمت صدا رفت. صدا از قلبش بود قلبی کوچک اما با التهاب بزرگ شدن و در آرزوی آن.
صدایش رنجور و نالان بود بهت زده پرسید چه شده قلب کوچک و نازنینم چرا اینقدر سر و صدا به راه انداخته ای؟ من که به سراغت آمده ام و جویای حالت هستم.
قلب گویا که کسی دست روی دلش گذاشته باشد بغضش ترکید و شروع کرد به گریه و بعد به خودش مسلط شد و گفت
چه حالی به چهره ام نگاه کن یادت هست لحظه اولی که برایت تپیدم آن موقع کودکی بودی آرام و مطیع پاک و معصوم نه کینه ای نه عداوتی نه حسدی نه غیبتی و نه.....
اما حالا چه؟
چهره ام را خوب نگاه کن من از تو ناراحتم سیاهی رویم را ببین بگرد بدنبال آن سفیدی اولیه شاید نقطه ای در این سیاهی مانده باشد دریغ دریغ از تپیدنم ناراحتم.
کینه بخشی از جسمم را می فشارد حسد قسمتی دیگر قسمت دیگرم از دشمنی له می شود و تو انگار نه انگار که برای چه آمده بودی.
حالا من هیچ
خوب به اعضای دیگر بدنت نگاه کن از غرغرهایت تمام مفاصلت به درد آمده و به من شکایت می کنند از غیبت هایت تمام بدنت در رنج است از حسد بدنت پوک و بی قوت شده لابد انتظار داری سلامت هم باشی چطور به این همه آیینه نگاه نمی کنی من از طرف همه ناراحتیم را به تو اعلام میکنم.
خسته شدم خسته و دوباره گریه را سر داد.
او هر چه فکر کرد دید حق با قلب است آخر همه بدنش سیاه و خسته بود.
پرسید چه کنم من نمی خواستم ندانسته در این این دنیای بد جذب شدم.
اینبار التماس کرد تا قلب راهی به او نشان دهد.
قلب اشکهایش را پاک کرد و گفت
شروع کن به ترک اینها و هر شب به من سر بزن هر وقت دیدی قسمتی از من سفید شده بدان راه را درست رفته ای وگرنه معلوم است که هنوز نمی خواهی.
هر وقت دیدی مفاصلت درد نمی کند بدان دیگر غر نمی زنی و هر وقت دیدی هنگام سفر به درونت صدای ناله ای نمی شنوی و چهره ات شاداب و روزگارت خوش است بدان دوباره مانند کودکی شده ای که تازه متولد شده
کودکی پاک و معصوم و یادت نرود
رنگ رخسار نشان می دهد از سر درون

اولین درس پرواز دل کندن از زمین است

گاهی برای پروانه شدن لازم است مدتی در پیله بمانی

یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست

دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست

هر گاه دیدی در اوج قدرت هستی به حباب فکر کن

گناهي بزرگتر از اين نيست که از گناهان انساني ديگر پرده برداريم

از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد

يادت نره اگه صخره و سنگ توي رودخونه ي زندگيت نباشه صداي آب اصلا" قشنگ نيست

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره.

خطوط دلمان را اشغال نکنیم شاید خدا پشت خط باشد

غصه دنیا رو نخورید همان طور که دنیا غصه شما رو نمی خوره

یا به انداره ی ارزو هایت تلاش کن یا به اندازه ی تلاش هایت آرزو کن

زمانی که کنار رودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود ، به قله کوه که رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم.

پیروز کسی است که بعد از شکست نشکند

چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند

به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند

نیچه : غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.


مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد
.


یه ضرب المثل امریکایی میگه:
مواظب باش چی آرزو میکنی، چون ممکنه یه روزی بهش برسی

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
آن خطاط سه گونه خط نوشتی:
يکي او خـــوانـــــدی لاغـــيــــر
يکي را هم او خواندي هم غير
يکي نه او خوانــدي نه غـــيـــر او

آن خط سوم منم آن خط سوم منم

مرا بـخـوان مرا بـخـوان اي سخن تو سحر عام
اي هـمـه سهـل و ممـتـنع اي تو نهايت کلام

تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا
مرا به مـعـنا برسـان پيـش تـر از سـخـن بيــا

مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام
گمـشــده در عـرصـه خويـش از ابـدم يا ازلم

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـي ام
بر لب تشنه گيج و مات جان به سر از تشنگي ام

اي تو هميـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـيده ام
اســيـر لـعـنـتـم هـنــوز يــا بـه خـــدا رسـيده ام

چرا هر آنچه ســاخـتـم يـکـي يـکـي خــراب شـد
چرا حــديـث بــودنــم ســـوال بـــي جــواب شـد

قفل مـعما شـده ام کلـيـد آن به دسـت کـيـسـت
اي که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چيست

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـي ام
بر لب تشنه گيج و مات جان به سر از تشنگي ام

اي تو هميـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـيده ام
اســيـر لـعـنـتـم هـنــوز يــا بـه خـــدا رسـيده ام

چرا هر آنچه ســاخـتـم يـکـي يـکـي خــراب شـد
چرا حــديـث بــودنــم ســـوال بـــي جــواب شـد

قفل مـعما شـده ام کلـيـد آن به دسـت کـيـسـت؟
اي که مـرا نوشـته اي نـخوانـده ماندنم ز چيست؟

خط سوم با صدای شکیلا


 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد. اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند.

شش ماه بعد ، زن در آستانهء مرگ از او خواست: " قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. اگر این اتفاق بیفتد ، هر شب بر می گردم و تو را می ترسانم . "
بعد چشمهایش را برای همیشه بر هم گذاشت. مرد ماهها سعی کرد از نزدیک شدن به زنان دیگر پرهیز کند ، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتی برای ازدواج آماده می شد ، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : " داری به من خیانت می کنی . "

مرد پاسخ داد : " سالها سعی کردم قلبم را تسلیم تو کنم و تو جوابی به من نمی دادی . فکر نمی کنی برای شادی ، سزاوار فرصت دوباره ای باشم؟ "

اما روح عشق سابقش بهانه ای بر نمی تافت و هر شب از راه می رسید و او را می ترساند . جزئیات اتفاقاتی را که در طول روز برای مرد رخ داده بود برای مرد تعریف می کرد.

مرد دیگر نمی توانست بخوابد ، و سر انجام تصمیم گرفت نزد استادی برود.

استاد گفت : " روح بسیار زرنگی است . "

:" همه چیز را می داند ، تمام جزئیات را! دارد نامزدی ام را بهم می زند ، دیگر نمی توانم بخوابم ، و تمام لحظه هایی که با نامزدم هستم ، اعصابم ناراحت است. احساس می کنم کسی تماشایم می کند . "

استاد به او آرامش داد و گفت : " برویم این روح را برانیم . "

ان شب وقتی روح برگشت ، قبل از اینکه کلمه ای بر زبان آورد ، مرد گفت :
" تو که این قدر روح خردمندی هستی ، بیا معامله ای با من بکن . تو تمام مدت مرا می بینی ، حالا سوالی از تو می پرسم .اگر درست گفتی نامزدم را ترک می کنم و دیگر هرگز به زنی نزدیک نمی شوم. اگر اشتباه گفتی ، قول بده که دیگر به سراغم نیایی ، وگرنه به حکم الهی ، تا ابد در تاریکی سرگردان باشی ."

روح با اعتماد به نفس بسیار ، گفت : " موافقم . "

: " امروز عصر در بقالی ، یک مشت گندم از داخل کیسه ای برداشتم . "

روح گفت : " دیدم . "

: " سوالم این است : چند دانه ء گندم در مشتم گرفتم ؟ "

در همان لحظه روح فهمید که نمی تواند به این سوال پاسخ بدهد . برای اینکه محکوم به تاریکی ابدی نشود ، تصمیم گرفت برای همیشه ناپدید شود.
دو روز بعد مرد به خانهء استاد رفت.

: " آمده ام تشکر کنم. "

استاد گفت : " از این فرصت استفاده کنم تا درسی را به تو بیاموزم که بخشی از وجود توست. اول ، آن روح مدام به سراغت می آمد ، زیرا می ترسیدی. اگر می خواهی از نفرینی رها شوی ، به آن اهمیت نده . دوم ، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده می کرد : وقتی خود را گناهکار بدانیم ، همواره ، ناهشیارانه ، منتظر مجازاتیم . و سوم ، کسی که تو را براستی دوست داشته باشد ، وادارت نمی کند چنین قولی بدهی . اگر می خواهی عشق را بفهمی ، آزادی را بیاموز .

اسکندر مقدونی در سی و سه سالگی در گذشت.روزی که او این جهان را ترک میکرد می خواست یک روز دیگر هم زنده بماند-فقط یک روز دیگر- تا بتواند مادرش را ببیند.آن 24 ساعت فاصله ای بود که باید طی می کرد تا به پایتختش برسد.اسکندر از راه هند به یونان بر می گشت و به مادرش قول داده بود وقتی که تمام دنیا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنیا را یکپارچه به او هدیه خواهد کرد.
بنابراین اسکندر از پزشکا نش خواست تا 24 ساعت مهلت برای او فراهم کنند و مرگش را به تعویق اندازند.
پزشکان پاسخ دادند که کاری از دستشان بر نمی آید و گفتند که او بیش از چند دقیقه قادر به ادامهء زندگی نخواهد بود.
اسکندر گفت:"من حاضرم نیمی از تمام پادشاهی خود را- یعنی نیمی از دنیا را در ازای فقط 24 ساعت بدهم."
آنها گفتند:"اگر همهء دنیا را هم که از آن شماست بدهید ما نمی توانیم کاری برای نجاتتان صورت بدهیم.امری غیر ممکن است."
آن لحظه بود که اسکندر بیهوده بودن تمامی کوششهایش را عمیقا" درک کرد.
با تمام داراییش که کل دنیا بود نتوانست حتی 24 ساعت را بخرد.
سی و سه سال از عمرش را به هدر داده بود برای تصاحب چیزی که با آن حتی قادر به خریدن 24 ساعت هم نبود.
متوجه شد که به خاطر این دنیای واهی باید با نومیدی و محرومیت کامل جهان را ترک کند.
تمام مردان جاه طلب با نا امیدی از دنیا می روند. بیشتر انسانها در نا امیدی زندگی می کنند و در نا امیدی از دنیا می روند.قناعت به سادگی یعنی درک این نکته که خواسته ها در زندگی غیر عقلایی و احمقانه اند.

از سخنان و تعالیم آچاریا
فیلسوف معاصر هندی

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

توي يه محله يه كبوترباز بود كه عاشق كفترش بود . صبح و ظهر و شبش را روي بام كنار كبوترهاش مي گذروند . همه فكر و ذكر و همّ و غمش كبوترهاش بودن . مردم تنگ نظر محله كه فكر مي كردن اون براي ديد زدن خونه هاي اونهاست كه ميره روي بام و كبوترها بهونن . راه و بيراه جلوش را مي گرفتن يا مي رفتن در خونه اش بهش تذكر مي دادن . اما هيچ فايده اي نداشت كه نداشت . كم كم از دستش عاصي شدند . به كلانتري شكايت كردن . كبوترباز را گرفتند و به جرم هيزي و سوء نظر به نواميس مردم زنداني كردن . بعد از مدتي با قيد تعهد اينكه ديگه روي بام نره آزادش كردند كه بره خونه اش . از كلانتري كه اومد بيرون بي تا ب و مشتاق خودش را رسوند به خونه و يكراست رفت روي بام سراغ كبوترهاش ...
اهالي محل ديدن اي بابا اين از رو نميره . يه فكر ديگه كردند و يه جايي گرفتنش و تا ميتونستن زدنش . اونقدر كه چند وقتي توي بيمارستان بستري شد ولي همين كه روي پا شد و تونست از جاش بلند بشه . برگشت و همونطور لنگون لنگون خودش را رسوند روي پشت بام پيش كبوترهاش . ديدند نه ! اين جدي جدي كم نمياره يه نقشه ديگه براش كشيدن . توي كمينش نشستن و يه شب كه از يه گذر خلوت رد مي شد . ريختند سرش و دست و پاش را بستند و توي يه خرابه زندانيش كردند . بعدش هم كبوترهاش را سر بريدن . چند روزي گذشت . رفت بازار و چهل تا كبوتر ديگه خريد . ديگه اين مردم محل بودند كه از رو رفته بودند . نميدونستند ديگه چكار بايد بكنن تا اين دست از كبوتربازيش برداره ....
توي اون محل يه عارفي زندگي مي كرد كه خيلي مورد احترام و تكريم مردم بود . يه نفر پيشنهاد كرد : چطور به شيخ بگيم باهاش حرف بزنه شايد اثري داشت . رفتند در محضر شيخ سجاده نشين كه : يا شيخ ! براي اين مزاحم تدبيري بينديشيد ...
يه روز كه كبوترباز از كوچه مي گذشت ، شيخ صداش كرد و بهش گفت مردم از دست تو شاكي و ناراضي هستند و ...
شرح مفصلي من باب حق الناس و مردم آزاري و ... برايش گفت . كبوترباز در جواب عارف گفت : شيخ شما هيچ وقت عاشق شدي ؟ عارف گفت : بله . من عاشقم خدا هستم ! كه عشق را فقط او سزاست و بس و... كبوترباز گفت : شيخ من از كرامات و فضايل و محسنات و شرح و بسط و فلسفه چيزي نميدونم . منم فقط عاشق كبوترهامم و عشق را فقط اينطوري مي شناسم . همچين كه پر مي كشن تو آسمون يه حالي دارم كه نميشه گفت ، انگار دنيا ماله منه .
من به خاطر عشقم كتك خوردم ، زندان رفتم ، اسير شدم ، رسوا و انگشت نما شدم ، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به جون خريدم ، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا شنيدم ، درد دوري و نبودنشون را تحمل كردم ، من شبها وقتي مي خوام بخوابم آخرين حرفي كه ميزنم كبوترهامه ، صبح ها كه از خواب بيدار مي شم اولين حرفي كه ميزنم كبوترهامه . نصف شبها بلند مي شم ميرم بهشون سر ميزنم ببينم راحت خوابيدن ، چيزي مزاحمشون نباشه . اگه يه دفعه گرسنه و تشنه شون شد ، آب و دونه دارن . من براي عشقم پاي جونمم وايسادم .
تو كه مي گي عاشق خدات هستي ، به خاطر عشقت چيكار كردي ؟
" تو به خاطر عشقت كتك خوردي ، زندان رفتي ، اسير شدي ، رسوا و انگشت نما شدي، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به خود خريدي، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا شنيدي ، شبها وقتي ميخوابي آخرين حرفي كه ميزني عشقته ؟ صبح ها كه از خواب بيدار مي شي اولين حرفي كه ميزني خداته ؟ نصف شبها بلند مي شيم بهش سر بزني . تو براي عشقت پاي جونت وايسادي؟عارف سرش را پایین انداخت و شروع به گریستن کرد و با خود گفت ای وای بر من که تمام عمرم بر باد رفت و هیچ چیز از عشق نفهمیدم

 

 اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستند و دانايان مردّد

 

هرآنچه بخواهيد بدست خواهيد آورد بشرطي که استقامت را

سرمايه خود قرار دهيد

 

دشمني هيچکس را در دل راه نده، اين کار تـو را هميشه

غمگين نگه مي دارد

 

کسي که کتاب مي خواند به وقت بيش از پول احتياج دارد

 
قلبت را به کسی بسپار که قلب همه هستی برای او می تپد
 
زندگی هدف نیست،زندگی یک سفر است
 
مرگ از من چیزی نمی ستاند!!!
من هر آنچه را که قیمتی بوده است , پیشاپیش بخشیده ام
 
دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست
هنگامی که به یاد اشتباهات گذشته افتادید به جای غصه خوردن به خودتان بگویید که یک بار از آن موضوع ضربه خورده و تجربه کسب کرده اید و دلیلی ندارد با افسوس و زاری ضربه دیگری به روح تان وارد کنید.
 
فکر می تواند بهترین دوست یا بدترین دشمن انسان باشد
 
اگر قادر به تغییر یا پذیرش چیزی نیستید، فقط به آن بخندید
 
مهمترین درس زندگی این است که بپذیریم گاهی اوقات احمق ها هم درست میگویند!!!
 
شیشه را پاک نکن ، نگاهت را تغییر بده
 
هرچه بيشتر قسم بخوريم تا حرفمان را ثابت كنيم، باور ديگران را نسبت به خود كاهش داده ايم.
گفته اند انسان براي آن كه حرف زدن بياموزد، به دو سال وقت نيازمند است ولي براي آموختن سكوت، پنجاه سال مهلت لازم دارد!
اگر ديگران بداخم هستند، شما خوش رو باشيد. هزينه يك لبخند خيلي كمتر از هزينه برق است. ولي خيلي بيشتر از آن روشنايي مي بخشد
 
ظرف 5 سال آينده به کجا مي خواهيد برسيد؟ آيا اعمال امروزتان شما را بدانجا خواهد رسانيد؟
 
دعا درمان هر دردی است
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
 
 
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خطهای تلفن و تالارهای گفتگو و ای میل ها اشغال میشه ..پر میشه از : « از اینكه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش » « تو را عاشقانه می پرستم » « مراقب خودت باش » اما بین این همه پیام یكی از همه تكون دهنده تره « همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم » پس عشق و محبت را تقدیم انكه دوستش داریم كنیم شاید فردایی نباشد

هر اندیشه شایسته ای به چهره انسان زیبائی می بخشد

نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر بدببین که هرگز عاشق نشوی
 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد  تندیسی زیبا نمیشود

از زخم تیشه خسته نشو  زیرا وجودت شایسته ی تندیسی زیباست

خدا با من است چون هیچ کس نمی تواند او را شکست دهد پس هیچ

چیز هم نمی تواند مرا شکست دهد

برای دیدن فردا قیمت زیستن در امروز را بپرداز. وسعت فردایت بلند نظری امروز است

ملاصدرا : خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیبی باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

 

در جدال صخره با آب ؛ همیشه آب پیروز است .نه به خاطر قدرتش !! به خاطر پشتكارش

کاش دوستیها مثل رابطه چشم و دست بود. وقتی دستت زخمی میشه چشمت گریه میکنه. وقتی هم چشمت گریه میکنه دستت اشکشو پاک میکنه

بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای  اوست

انتظار درد آور است.فراموشی درد آور است اما بی تصمیمی از هر رنجی بدتر است
 
اضطراب هرگز غم فردا را فرو نمی نشاند فقط خون شادی را از رگ امروز بیرون میکشد
هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور "قلبش " می گذارد نه دور سرش  

بدون هیچ چشم داشتی به زندگی لبخند بزن

روزی دنیا آنقدر شرمنده ات می شود كه

به تمام سازهایت می رقصد . .

خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث داشتند . عاقبت یک روز دختر نزد یک دارو ساز رفت که دوست نزدیک پدرش نیز بود و از او تقاضا کرد که سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد

دارو ساز به او گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک میکنند پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کمکم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مهربانی و مدارا کند تا کسی به او شک نکند . دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با او به مهربانی رفتار میکرد .

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس اخلاق مادر شوهر هم بهتر شد تا انجا که یک روز دختر نزد دارو ساز رفت و به او گفت: اقای دکتر دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد که بمیرد خواهش میکنم داروی دیگر به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

 

اثرات کمک گرفتن از خدا:اتفاقات روزهاي آينده،همچنين چيزهايئ که مي خواهيد(آرزوها و خواسته هاتان) و مسائلي که ممکن است با دخالت شما ناراحتي پيش بياورد را دربست به خدابسپاريد و خودتان دخالت نکنيد.


 

گرفتاريها مانند مار مي ماند بايد آرام از کنارش رد بشويد، اگر سروصدا و اعتراض کنيد، نيش مي زند.حتي بهتر است گرفتاريتان را نوازش هم کنيد.


 

راحت زندگي کنيد، نگوييد بايد حتما اينطوري بشود يا اون طوري بشود.


 

چگونه آرزو کنيم ؟اگر آرزويي کني و به آن نچسبي وآنرا رها کني، يک روزي به آن مي رسي. آرزو ميکني ولي تعيين نمي کني چه جوري و دنباله دار فکر نمي کني يک لحظه آرزو و رها مي کني. آرزوهايت را به عمق بده و به سطح نيار تا برآورده شود.


 

دعا مثل پس انداز مي ماند.
دعاهايمان در زمان بي نيازي مي تواند همچون پس انداز در زمان نياز دستمان را بگيرد.
دعا گشايش همه کارها است.
دعا براي در امان ماندن احساسهاي خودمان يا ديگران است. چون ما فقط با احساسهايمان زندگي مي کنيم.

 

وسعت بخشيدن به خواسته هايمان:به هرچيزي که فکر کنيم وسعت داده مي شود پس به آنچه دوست داريم فکرکنيم

 

اگر هميشه منتظر چیزی باشيد، هرگز نمي آيد.باور کنید نمیاد

 

چگونه آرزو کنيم ؟"کاشکي اين را داشتم" آرزو کن و تمام شد ديگر آن را نشکاف. با افکار و آرزوهايت ورنرو.

فروتني:فروتن بودن يعني کمتر سعي کنيد خودتان را به ديگران ثابت کنيد.

 

وقتي اوضاع بروفق مراد نيست دو دليل دارد يا امتحان صبوري که بايد بدست زمان بسپاري يا بايد مسير زندگي را عوض کنيد. قدري بايست وسکوت و دعا کن کم کم کاري که بايد بکني بر تو آشکار مي شود. وقتي يکي از دو راه نمايان شد راه دوم را فراموش کن وگامهاي استوار بردار

 

نيروي سلولهاي بدن ما و رسيدن به خواسته هايمان:تمام سلولها وذرات بدن ما شعور دارد وبه نسبت آن، انسانها به خواسته هايشان دير يا زود مي رسند. اگر ناراحت وغمگين باشيم آنها نيروي منفي مي گيرندوکم کم تمام وجود مارا نيروي منفي مي گيرد اگر نيروي مثبت ما با نيروي طبيعت همگون و همراه بشوند ما به خواسته هايمان زودتر مي رسيم.

از آن چيزي که داري ببخش، تا آن چيزي که نداري، خدا به تو بدهد

 

خنثي سازي نيروي منفي:اگر کسي به تو نيروي منفي داد، فوري به او نيروي مثبت بده تا از سرراهت کنار رود.

مشکلات همچون زخم هستند:وقتي مشکل با کسي داريد مثل زخم مي ماند اگر مدتي ولش کنيد و با دعا تمرکز کنيد و با آن ور نرويد وبه دست زمان بسپاريد، زمان آن مشکل را حل مي کند و شسته ورفته به شما مي دهد. ولي اگر با آن زخم ور برويد زخم عميق مي شود واوضاع بدتر مي شود.

 

کنار آمدن با مريضي:وقتي با ناراحتي و يا مريضي کنار بياييد، آن ناراحتي کنار ميرود وشما را رها مي کند

 

خواستن به شکل هديه گرفتن : چيزي را با زور از خدا نخواهيد با مشکلات بسازيد بگذاريد خدا به شما هديه بدهد خريداري نکنيد در غيراينصورت اگر با دعا مستجاب شود همراه آن مشکل بزرگي مثل غده وجود دارد که لذت آن چيز بدست آورده را نمي فهميد

 

وقتي خيلي عصباني هستيد حرکتي نکنيد چون آن زمان بزرگترين دشمنتان خودتان هستيد.

يکي از قوي ترين تمرينات در رشد دروني توجه به چيزهايي که به طور خودکار انجام مي شود نفس کشيدن، پلک زدن ونگريستن به اطراف وقتي اين کار را انجام مي دهيم به مغز اجازه مي دهيم که با آزادي بيشتر و بدون دخالت ميل دروني فعاليت کند مشکلات خاص که به نظر لاينحل مي رسد حل مي شوند و دردهاي خاص که هرگز فکر نمي کنيم تسکين يابند خودبخود درمان مي شوند، وقتي مجبور هستيد با يک وضعيت بغرنج روبه رو شديد سعي کنيد از اين فن استفاده کنيد
آدرس ایمیل رو هم می نویسم برای دوستان عزیزی که خواسته بودند

mehdi_belge@yahoo.com

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |