تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.

پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.

جک از او پرسید: چی شده؟

جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت.

وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.

وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود

دردنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است

تنها جانوران و دیوانگان هستند که رقابت در زندگی شان وجود ندارد

هیچ چیز تغییر نمی کند این ما هستیم که دگرگون می شویم

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای به خاطر بیاور که زیباترین صبحی را که تا بحال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی یافت

هیچ كس نباید شب به بستر برود قبل از اینكه از خود بپرسد امروز چه كرده ام که لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم
 
با سنگهایی که در سر راهت میگذارند هم میتوانی چیز قشنگی برای خود بسازی

براي لذت بردن از زندگی کافيه کمی احمق باشي "شکسپير

انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی
 
ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بودکه زود سپری شدنش را آرزو میکردیم
 
اگر زندگی يک پرتقال در دستاتتان نهاد، آن را پوست بکنيد و به دنبال دوستی باشيد تا با او قسمت کنيد

آنچه باعث غرق شدن ميشود در آب فرو رفتن نيست بلكه زير آب ماندن است
 
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
 
تو آسمون همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد، با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر
 
هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینکه منتظر بمونه
 
زن خودش را خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته تر از مغز اوست
 
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار
 
+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.


این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!


کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

میلیونری که با ابتلا به یک بیماری چشمی نادر روزگارش سیاه شده بود، به پزشک های زیادی مراجعه کرد اما دوا و درمان هیچ افاقه ای نکرد و برعکس بیماری اش شدیدتر می شد. به تدریج کاملا ناامید شده بود و در خانه اش به انتظار مرگ نشسته بود. روزی شنید راهب پیری در شهر هست که می تواند بیماری های سخت را معالجه کند. بی درنگ به سراغ او فرستاد.

راهب آمد و پس از معاینه دقیق میلیونر، به او گفت: تا زمانی که بیمار هستید فقط می توانید به چیزهای سبزرنگ نگاه کنید. هر رنگ دیگری به چشمانتان آسیب خواهد رساند.
پس از رفتن راهب، مرد ثروتمند به خدمتکارانش دستور داد که مقدار زیادی رنگ سبز بخرند و هر چیزی را که در جلوی چشم او است، سبز رنگ کنند.
چند هفته بعد، راهب بار دیگر پیش بیمار خود آمد و با تعجب دریافت که همه چیز در خانه مرد ثروتمند به رنگ سبز در آمده است. خدمتکاران مرد وقتی چشمشان به راهب افتاد او را گرفتند و می خواستند او را در بشکه رنگ سبز بیندازند. چون راهب در آن روز لباس قرمز رنگ پوشیده بود!
راهب با خنده ای تلخ از مرد ثروتمند که در داخل اتاق سبزرنگش پنهان شده بود، پرسید: آقا مگر می توانید همه چیز را در دنیا به رنگ سبز در بیاورید؟
مرد ثروتمند آهی کشید و گفت: می دانم که نمی توانم، اما چه کار کنم، شما خودتان گفتیدفقط باید به چیزهای سبز رنگ نگاه کنم.
راهب جواب داد: خوب، برای این کار فقط به چند سکه نیاز دارید. این همه اسلحه و خدمتکار و محافظ و رنگ سبز لازم نیست.
مرد با تعجب فریاد زد: چند سکه؟ لطفا بگویید چه کار باید بکنم؟
راهب با خونسردی گفت: بروید سر خیابان و یک عینک با شیشه های سبز رنگ بخرید. در زندگی همه ما پیش آمدهای زیادی وجود داشته که ظاهرا خیلی سخت بوده اند. اما یک لحظه با خونسردی فکر کنید ببینید تمام چیزی که احتیاج داشته اید، یک عینک سبزرنگ نبوده است؟

پس اینقدر گیر نده برو یک عینک سبز بخر تا دنیا رو با اون ببینی نه اینکه هی زور بزنی و بخواهی همه چیز رو به اون شکلی در بیاری که میخوای آخرشم نتونی و حالت گرفته بشه

یک خورده دیدمون رو عوض کنیم همه چیز عالی میشه. میگی نه خوب این کارو نکن هی زور بزن همه چیزو عوض کنی تا حالت جا بیاد بعد از زندگی سیر بشی

تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است

مردم از ترس شکست می بازند

اگر می‌خواهی بدانی که خدا چه ارزشی و اعتباری برایت قائل است، پس ببین تو چه ارزشی برای او قائلی

کارهای تکراری ما نشان دهنده شخصیت ماست

هر کسی می‌تواند در جهت امواج حرکت کند اما انسان واقعی کسی است که خلاف جهت امواج حرکت کند

در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسمانی پر ستاره و وجدانی آسوده

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.


هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید.

این داستان زیبا رو یکی از دوستان فرستادند

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. زن بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چقدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس دوهزار تومانی بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم

 تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه ، محکمتر می شه ، دله

یکی از بهترین راه های استفاده از وقت این است که قابلیت های خود را در زمینه هایی که نتایج کلیدی را برای شما به بار می آورد افزایش دهید 

انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید

بخاطر بسپاریم که تنها راه تامین خوشبختی این نیست که متوقع حقشناسی از دیگران باشیم بلکه خوبیهائیکه به آنها می کنیم باید فقط بمنظور تامین مسرت باطن خودمان باشد

بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند

نقطه آغاز تصمیم های بهتر، نقطه پایان تصمیم های بدتر است

زندگی شما تنها زمانی بهتر می شود که خودتان بهتر شوید

بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم

انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود

هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

">

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

یه بچه: آقا

با تو ام آقا واکس میخوای؟؟

واکسیه!!! بدو بیا آقا خانم کفشتون واکس میخواد؟؟

واکسیه!!!! بدو بیا

یه رهگذر: چیه؟ نه نمیخواد.

بجای سیاه کردن کفش مردم برو یه کار دیگه بکن

بچه ! سد معبر شدی! شماها انگل جامعه هستین. اه اه اه ...

رهگذری دیگر: برو بچه!! برو نخواستیم. واکس می خوام چیکار!! دزد کثیف

همین امثال تو اند که فردا سر از زندان در میاورند

باید شماها را گچ گرفت و گذاشت تو موزه

یه بچه: واکسیه!! بدو بیا

بدو بیا من مردم را سیاه نمیکنم فقط کفششون را برق میندازم

بدو بیا که نان امشبم به این بسته است

رهگذری دیگر: سکوت

یه بچه: رنگش پریده بود و میخواست گریه کند. چشمهایش به لرزه در آمده بود وپراز اشک شفاف بود دهنش را محکم بسته بود چون نمیخواست گریه کند ... اما یه دفعه... گریه کرد و گفت: "خدا جون یعنی میشود منم یه روزی کفش تورا واکس زنم"

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

 راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ?؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ...  

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...  

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |
داشتم از طبقه ی بالای ساختمان به شهر نگاه می کردم و در این فکر بودم که دنیا چقدر شلوغ و چقدر بی رحم شده و از این حرفا.

به یاد دوران کودکی یک موشک کاغذی ساختم و از پنجره پرتابش کردم. کلی کیف داد. بعد با خودم فکر کردم شاید دنیا تغییر کرده باشه ولی اون چیزی که منو اذیت میکنه خود منم و فهمیدم که دنیا تغییر نکرده این من هستم که تغییر کرده ام

دو زندانی سیاسی سابق آرژانتینی از آن که سالها هیچ تماسی با هم نداشتند،در میخانه ای در خیابان مایو همدیگر را دیدند و در آغاز به مرور سالهای سیاه زندان پرداختند،زمانی که مردم بدون گذاشتن رد پایی از خود،ناپدید می شدند.در اوج صحبت،یکی از دیگری پرسید:
-چند سال در زندان ماندی؟
دیگری پاسخ داد:دو سال.
-من شکنجه هایی کشیدم که هیچ کس نمی تواند تصور کند.جلوی چشمهایم به همسرم تجاوز کردند.اما مسئولان این کار هرگز دستگیر و محکوم نشدند.
-بسیار خوب.آیا روح تو آنها را بخشیده است؟
-معلوم است که نه!
-پس هنوز زندانی آن ها هستی.

اشك‌هاي ديگران را مبدل به نگاه‌هاي پر از شادي كردن، بزرگترين خوشبختي‌هاست

کافي است زمان مرگت را بداني ، آن وقت است که حتي زيبايي خوردن يک ليوان آب را از دست نمي دهيد

سالی یکی دوبار خون اهدا کن

دوستان تازه پیدا کن، اما دوستان قدیمی را عزیز بدار

 

 راز نگه دار باش

ايجاد احترام آسان تر از بدست آوردن مجدد آن است

انسانهای بزرگ دير وعده ميدهند ولي زود عمل مي کنند

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار


 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |

امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف

بزني،حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،

 از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که

بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و

براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا

پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به

دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه

 کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل نهار

 هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را

 به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي

انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را

دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را

جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت

 مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه

 مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي

 خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و

 فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي

کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت

بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت

 هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت

 هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

از طرف خدا

زندگی کردن در امید، زندگی کردن در آینده است، واین خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است.

هم اینک هم اینجا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذتبخش است. همینجا دارد می بارد و تو جای دیگری را می نگری.

در این دنیا، همینجا و هم اینک بمان و به راهت ادامه بده و با قهقهه ای برخاسته از عمق

 وجودت ادامه بده . راهت را به سوی خدا برقص! راهت را به سوی خدا بخند ! راهت را به سوی خدا آواز بخوان.

باید دنیایی از آدمهای به واقع حساس بیافرینیم، که بتوانند موسیقی، شعر و نقاشی را درک کنند، بتوانند طبیعت را بفهمند، بتوانند زیبایی انسان، طبیعت و دنیایی که آنها را احاطه کرده است، درک کنند،ستارگان را ، ماه را،خورشید را.انسانیت قلب و احساس خود را از دست داده و ما باید آن را به هر کس که خواستار آن است، باز گردانیم

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |