تبليغاتX
(دولت عشق (آرامش درون -

باران درشت مي باريد . آب گودي هاي خيابان را پر كرده و چاله هاي بزرگي ساخته بود .

ماشين ها به سرعت مي گذشتند ، چاله هاي آب را مي شكافتند و بدون توجه به عابران كه بعد مي بايست لباس گليشان را مي تكاندند ، پيش مي رفتند .

هواي بعد از ظهر رنگ شب گرفته بود . چراغ روشن مغازه ها و خانه ها مي درخشيد . باد دست بزرگ و سردش را لاي شاخه هاي خيس درختان فرو مي برد و سردي به تنشان مي ريخت . خيابان پر بود از دانش آموزان ...

مقنعه اش خيس شده بود . سرما را در گوشها و سر انگشتهايش حس مي كرد . لباس گرمي تن نداشت.

فكر كرد ميان بر بزند . از ميان لاين منازل شركتي عبور كرده و به كوچه اي فرو رفت كه باغ خانه ها رااز پشت سيمها نشان مي داد . عطر نمناك گلها و درختان همه جا پيچيده بود .

_"ببخشيد خانوم كوچولو ..."

مردي را ديد 30 _35 ساله با لباسهاي مشكي . موهاي خيس و پريشانش به طرز نا مطبوعي به گردنش چسبيده بودند .

_"... خونه ي آقاي حيدري رو بلدي ؟"

در حالي كه موهاي خود را زير مقنعه اش مرتب مي كرد سرش را تكان داد : _"نچ ..."

به كوچه اي كه خانه شان در آن بود نزديك مي شد ...

كوچه باريك با ديوارهاي بلند كاهگلي ... چند درخت بلند قامت از ديوار يكي از خانه ها سر برآورده بودند .

به كوچه پا گذاشت . صداي مردك را شنيد :"عزيزم ..."

به طرفش برگشت . مرد دستش را گرفت . صورت فوق العاده استخواني ، چشمان درشت و فرو رفته با نگاهي هراسان ... بيني دراز كج و كوله و دهاني گشاد با لبهايي تيره .

_"بله ..."

خنديد و دندانها و دهان دودي اش را نشان داد .

_"حيدري رو مي شناسي ؟ ... مجيد حيدري ؟"

به آرامي دستش را بيرون كشيد .

_"نه نمي شناسم ..."

مرد چانه ي دختر را نوازش كرد و گفت :"نازي ... چن سالته ؟"

سرش را پايين انداخت . مژه هاي بلندش روي گونه ها افتادند .

_"يازده سال..."

_"مي توني كمكم كني ؟"

كمي عقب رفت ، كيفش را جابجا كرد و گفت :" واستين برم مامانمو صدا كنم ... خونه مون همين جاس ..." و به سمتي اشاره كرد .

مرد ابروهايش را بالا برد و گفت:"خونه تون همين جاس؟...نه نمي خواد ... خودت ... خودت بيا ..."

و دست دخترك را گرفت و كشيد .

_"ببين يه در زرد هس ... بيا ببين همينه !..."

دخترك ترسيده گفت :"من كه نمي دونم ..."

_"تو حالا بيا !"

و از كوچه بيرون آمدند . مردم در رفت و آمد بودند . زمين خاكي گل شده بود . نانوايي باز بود و تعدادي در صف نان ايستاده بودند . از كنار نانوايي گذشتند . مرد تكرار مي كرد :"الان نشونت مي دم عزيزم ..." و پي در پي دست دخترك را مي بوسيد .

در كوچه ي خلوت و نا آشنايي رفتند و در كوچه اي ديگر ... كفشهايش از آب سنگين بود و وقتي در گل فرو مي رفت راه رفتن را مشكل تر مي ساخت . باران همچنان مي باريد ...

دخترك درمانده گفت :"پس كو؟"

مرد دور و برش را پاييد و از حركت بازايستاد . گونه ي دختر را بوسيد و گفت : صبر كن !"

مسير نگاه مرد را دنبال كرد . چند زن سياه پوش كه گويا از قبرستان محله ي پشتي بر مي گشتند از جلوي كوچه مي گذشتند .

_"چرا؟"

_"صبر كن اينا رد شن ..."

دختر تقلايي كرد براي فرار ... مرد نگه اش داشت ... دخترك ناله ي خفه اي كرد .

مرد با حرارت او را بوييد :"چيه عزيزم؟..."

او را در آغوش كشيد و با دست درز مانتويش را شكافت .

چند دكمه كنده شد و روي زمين ريخت و در گل رقيق فرو رفت .

دختر نفس زنان تلاش مي كرد خود را رها كند . كيفش روي زمين افتاد . قطرات سنگين باران چون لاشخورهايي كه به طعمه هجوم مي آورند ، سطح كيف را پر كردند ...

هوا تاريك شده بود .

مرد لبهايش را مكيد ... دهانش مزه ي دود مي داد . طعم ذغال خيس ...

دخترك نفسش بند آمد ... نا گهان با تمام قدرت خود دست مردك را گاز گرفت .

مرد فريادي از درد كشيد و بي اختيار دختر را رها كرد .

دختر به سرعت كيفش را برداشت و فرار كرد . باران به صورتش سيلي مي زد و او با همه نيرو مي دويد . زير پايش خيس و لغزان مي شد و گاهي نرم و گلي ... از ميان عابران عبور مي كرد و با صداي بلند مي گريست . در كوچه شان فرو رفت . در خانه را با لگد كوبيد و داخل شد .

از آشپزخانه شان كه در حيات بود صداي مادرش را شنيد :"زهرا...بدو بيا تو آشپزخونه ..."

كيفش را در ايوان انداخت . حياط خيس ناهموار را برگ درخت بيد پوشانده بود . در حيات درختي نداشتند . از درخت خانه ي پشتي باد آنها را مي آورد ...

روپوش مدرسه اش را هم در ايوان انداخت . كنار حوض خالي نشست . آب كمي از آن را پر و خاك آن را گل كرده بود .

_"زهرا ..."

بلند شد و به آشپزخانه رفت . گرما زير پوستش خزيد . بخاري سنگي گوشه ي ديوار روشن بود و حرارت مطبوعي توليد مي كرد . مادرش روي بندي كه بالاي آن بسته بودند لباسهاي خيس را مي آويخت تا خشك شوند .

او روي زمين ، روي گليمي كه خود در جواني بافته بود نشسته و سبزي پاك مي كرد .

_"چيه؟ چته؟ چرا اينقد دير اومدي؟..."

روي ميز آهني كنار بخاري نشست و تكيه اش را به اجاق پشت سرش داد .

_"خوردم زمين ..."

دخترش را نگاه كرد . رنگش پريده و لبهاي كوچكش كبود بود . چشمان درشتش باد كرده و قرمز شده بود .

_"رو زمين خوابت برد ؟..."

زانوانش را بغل گرفت :"ولم كن ..."

زن سيني سبزي هاي پاك شده را بلند كرد در آبكش درون ظرفشويي خالي كرد و در حالي كه آنها را مي شست گفت :" اگه نمره ت كم شده اشكال نداره ... اينبار كاري بات ندارم! ... "

مادرش را به آرامي ورانداز كرد . هيكل ريز و لاغرش پشت به او بود . فرو رفته در پيراهن گلدار قديمي كه سالها پيش دايي مادر از كويت برايش آورده بود ...

_"ماما؟..."

مادرش برگشت و نگاه پير و بي رمقش را به او دوخت .

  _"چيه عزيزم؟"

بغض گلويش را فشرد .

_"ماما...بابا چرا رفت جنگ شهيد شد؟..."

  اشك چشمان زن را خيس كرد .

_"برا دفاع از ناموسش ... چرا پرسيدي؟"

  سرش را روي زانوانش گذاشت و به آرامي گفت :"موضوع انشاس ..."

۱/ ملتمس دعا

۲/ خانمهای عزیز روزتان مبارک

۳/وبلاگ جدید عکسها

عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار

 

+ نوشته شده توسط مهدی در و ساعت |